دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2816 که شکیبد ز تو ای جان که جگرگوشه جانی Aچه تفکر کند از مکر و ز دستان که ندانی

نه درونی نه برونی که از این هر دو فزونی Aنه ز شیری نه ز خونی نه از اینی نه از آنی
برود فکرت جادو نهدت دام به هر سوAتو همه دام و فنش را به یکی فن بدرانی
چه بود باطن کبکی که دل باز نداندAچه حبوب است زمین در که ز چرخ است نهانی
کلهش بنهی وآنگه فکنی باز به سیلی Aچه کند بره مسکین چو کند شیر شبانی
کله و تاج سرم را پی سیلی تو بایدAکه مرا تاج تویی و جز تو جمله گرانی
به کجا اسب دواند به کجا رخت کشاندAز تو چون جان بجهاند که تو صد جان جهانی
به چه نقصان نگرندت به چه عیبی شکنندت Aبه کی مانند کنندت که به مخلوق نمانی
به ملاقات نشان ده ز خیالات امان ده Aمکشش زود زمان ده که تو قسام زمانی
هله ای جان گشاده قدم صدق نهاده Aهمه از پای فتاده تو خوش و دست زنانی
شه و شاهین جلالی که چنین باپر و بالی Aنه گمانی نه خیالی همه عینی و عیانی
چه بود طبع و رموزش به یکی شعله بسوزش Aبه یکی تیر بدوزش که بسی سخته کمانی
هله بر قوس بنه زه ز کمینگاه برون جه Aبرهان خویش از این ده که تو زان شهر کلانی
چو همه خانه دل را بگرفت آتش بالا -بود اظهار زبانه به از اظهار زبانی

2817 مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی Aو اگر نیز بیایی بروی زود نپایی

هله ای دیده و نورم گه آن شد که بشورم Aپی موسی تو طورم شدی از طور کجایی
اگرم خصم بخندد و گرم شحنه ببنددAتو اگر نیز به قاصد به غضب دست بخایی
به تو سوگند بخوردم که از این شیوه نگردم Aبکنم شور و بگردم به خدا و به خدایی
بکن ای دوست چراغی که به از اختر و چرخی Aبکن ای دوست طبیبی که به هر درد دوایی
دل ویران من اندر غلط ار جغد درآید -بزند عکس تو بر وی کند آن جغد همایی
هله یک قوم بگریند و یکی قوم بخندندAره عشق تو ببندند به استیزه نمایی
اگر از خشم بجنگی وگر از خصم بلنگی Aو اگر شیر و پلنگی تو هم از حلقه مایی
به بد و نیک زمانه نجهد عشق ز خانه Aنبود عشق فسانه که سمایی است سمایی
چو مرا درد دوا شد چو مرا جور وفا شدAچو مرا ارض سما شد چه کنم طال بقایی
سحرالعین چه باشد که جهان خشک نمایدAبر عام و بر عارف چو گلستان رضایی
هله این ناز رها کن نفسی روی به ما کن Aنفسی ترک دغا کن چه بود مکر و دغایی
هله خاموش که تا او لب شیرین بگشایدAبکند هر دو جهان را خضر وقت سقایی

2818 صنما چونک فریبی همه عیار فریبی Aصنما چون همه جانی دل هشیار فریبی

سحری چون قمر آیی به خرابات درآیی Aبت و بتخانه بسوزی دل و دلدار فریبی
دل آشفته نگیری خرد خفته نگیری Aتو بدان نرگس خفته همه بیدار فریبی
ز غمت سنگ گدازد رمه با گرگ بسازدAرمه و گرگ و شبان را تو به یک بار فریبی
چه کنم جان و بدن را چه کنم قوت تن راAکه تو جبار جهانی همه بیمار فریبی
قمر زنگی شب را تو کنی رومی مه روAهمه کوران سیه را تو به انوار فریبی
همه را گوش بگیری شنوایی برسانی Aهمه را چشم گشایی و به دیدار فریبی
تو نه آنی که فریبی ز کسی صرفه بجویی Aتو همه لطف و عطایی تو به ایثار فریبی
تو صلاح دل و دینی تو در این لطف چنینی Aکه کمین خار فنا را سوی گلزار فریبی