دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2815 بمشو همره مرغان که چنین بی پر و بالی Aچو نه میری نه وزیری بن سبلت به چه مالی

چو هیاهوی برآری و نبینند سپاهی Aبشناسند همه کس که تو طبلی و دوالی
چو خلیفه پسری تو بنه آن طبل ز گردن Aبستان خنجر و جوشن که سپهدار جلالی
به خدا صاحب باغی تو ز هر باغ چه دزدی Aبفروش از رز خویشت همه انگور حلالی
تو نه آن بدر کمالی که دهی نور و نگیری Aبستان نور چو سائل که تو امروز هلالی
هله ای عشق برافشان گهر خویش بر اخترAکه همه اختر و ماهند و تو خورشیدمثالی
بده آن دست به دستم مکشان دست که مستم Aکه شراب است و کباب است و یکی گوشه ای خالی
بدوان مست و خرامان به سوی مجلس سلطان Aبنگر مجلس عالی که تویی مجلس عالی
نه صداعی نه خماری نه غمت ماند نه زاری Aعسسی دان غم خود را به در شحنه و والی
عسس و شحنه چه گویند حریفان ملک راAهمه در روی درافتند که بس خوب خصالی

2816 که شکیبد ز تو ای جان که جگرگوشه جانی Aچه تفکر کند از مکر و ز دستان که ندانی

نه درونی نه برونی که از این هر دو فزونی Aنه ز شیری نه ز خونی نه از اینی نه از آنی
برود فکرت جادو نهدت دام به هر سوAتو همه دام و فنش را به یکی فن بدرانی
چه بود باطن کبکی که دل باز نداندAچه حبوب است زمین در که ز چرخ است نهانی
کلهش بنهی وآنگه فکنی باز به سیلی Aچه کند بره مسکین چو کند شیر شبانی
کله و تاج سرم را پی سیلی تو بایدAکه مرا تاج تویی و جز تو جمله گرانی
به کجا اسب دواند به کجا رخت کشاندAز تو چون جان بجهاند که تو صد جان جهانی
به چه نقصان نگرندت به چه عیبی شکنندت Aبه کی مانند کنندت که به مخلوق نمانی
به ملاقات نشان ده ز خیالات امان ده Aمکشش زود زمان ده که تو قسام زمانی
هله ای جان گشاده قدم صدق نهاده Aهمه از پای فتاده تو خوش و دست زنانی
شه و شاهین جلالی که چنین باپر و بالی Aنه گمانی نه خیالی همه عینی و عیانی
چه بود طبع و رموزش به یکی شعله بسوزش Aبه یکی تیر بدوزش که بسی سخته کمانی
هله بر قوس بنه زه ز کمینگاه برون جه Aبرهان خویش از این ده که تو زان شهر کلانی
چو همه خانه دل را بگرفت آتش بالا -بود اظهار زبانه به از اظهار زبانی

2817 مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی Aو اگر نیز بیایی بروی زود نپایی

هله ای دیده و نورم گه آن شد که بشورم Aپی موسی تو طورم شدی از طور کجایی
اگرم خصم بخندد و گرم شحنه ببنددAتو اگر نیز به قاصد به غضب دست بخایی
به تو سوگند بخوردم که از این شیوه نگردم Aبکنم شور و بگردم به خدا و به خدایی
بکن ای دوست چراغی که به از اختر و چرخی Aبکن ای دوست طبیبی که به هر درد دوایی
دل ویران من اندر غلط ار جغد درآید -بزند عکس تو بر وی کند آن جغد همایی
هله یک قوم بگریند و یکی قوم بخندندAره عشق تو ببندند به استیزه نمایی
اگر از خشم بجنگی وگر از خصم بلنگی Aو اگر شیر و پلنگی تو هم از حلقه مایی
به بد و نیک زمانه نجهد عشق ز خانه Aنبود عشق فسانه که سمایی است سمایی
چو مرا درد دوا شد چو مرا جور وفا شدAچو مرا ارض سما شد چه کنم طال بقایی
سحرالعین چه باشد که جهان خشک نمایدAبر عام و بر عارف چو گلستان رضایی
هله این ناز رها کن نفسی روی به ما کن Aنفسی ترک دغا کن چه بود مکر و دغایی
هله خاموش که تا او لب شیرین بگشایدAبکند هر دو جهان را خضر وقت سقایی