دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2814 خنک آن دم که به رحمت سر عشاق بخاری Aخنک آن دم که برآید ز خزان باد بهاری

خنک آن دم که بگویی که بیا عاشق مسکین Aکه تو آشفته مایی سر اغیار نداری
خنک آن دم که درآویزد در دامن لطفت Aتو بگویی که چه خواهی ز من ای مست نزاری
خنک آن دم که صلا دردهد آن ساقی مجلس Aکه کند بر کف ساقی قدح باده سواری
شود اجزای تن ما خوش از آن باده باقی Aبرهد این تن طامع ز غم مایده خواری
خنک آن دم که ز مستان طلبد دوست عوارض Aبستاند گرو از ما بکش و خوب عذاری
خنک آن دم که ز مستی سر زلف تو بشوردAدل بیچاره بگیرد به هوس حلقه شماری
خنک آن دم که بگوید به تو دل کشت ندارم Aتو بگویی که بروید پی تو آنچ بکاری
خنک آن دم که شب هجر بگوید که شبت خوش Aخنک آن دم که سلامی کند آن نور بهاری
خنک آن دم که برآید به هوا ابر عنایت Aتو از آن ابر به صحرا گهر لطف بباری
خورد این خاک که تشنه تر از آن ریگ سیاه است Aبه تمام آب حیات و نکند هیچ غباری
دخل العشق علینا بکاوس و عقارAظهر السکر علینا لحبیب متوار
سخنی موج همی زد که گهرها بفشاندAخمشش باید کردن چو در اینش نگذاری

2815 بمشو همره مرغان که چنین بی پر و بالی Aچو نه میری نه وزیری بن سبلت به چه مالی

چو هیاهوی برآری و نبینند سپاهی Aبشناسند همه کس که تو طبلی و دوالی
چو خلیفه پسری تو بنه آن طبل ز گردن Aبستان خنجر و جوشن که سپهدار جلالی
به خدا صاحب باغی تو ز هر باغ چه دزدی Aبفروش از رز خویشت همه انگور حلالی
تو نه آن بدر کمالی که دهی نور و نگیری Aبستان نور چو سائل که تو امروز هلالی
هله ای عشق برافشان گهر خویش بر اخترAکه همه اختر و ماهند و تو خورشیدمثالی
بده آن دست به دستم مکشان دست که مستم Aکه شراب است و کباب است و یکی گوشه ای خالی
بدوان مست و خرامان به سوی مجلس سلطان Aبنگر مجلس عالی که تویی مجلس عالی
نه صداعی نه خماری نه غمت ماند نه زاری Aعسسی دان غم خود را به در شحنه و والی
عسس و شحنه چه گویند حریفان ملک راAهمه در روی درافتند که بس خوب خصالی

2816 که شکیبد ز تو ای جان که جگرگوشه جانی Aچه تفکر کند از مکر و ز دستان که ندانی

نه درونی نه برونی که از این هر دو فزونی Aنه ز شیری نه ز خونی نه از اینی نه از آنی
برود فکرت جادو نهدت دام به هر سوAتو همه دام و فنش را به یکی فن بدرانی
چه بود باطن کبکی که دل باز نداندAچه حبوب است زمین در که ز چرخ است نهانی
کلهش بنهی وآنگه فکنی باز به سیلی Aچه کند بره مسکین چو کند شیر شبانی
کله و تاج سرم را پی سیلی تو بایدAکه مرا تاج تویی و جز تو جمله گرانی
به کجا اسب دواند به کجا رخت کشاندAز تو چون جان بجهاند که تو صد جان جهانی
به چه نقصان نگرندت به چه عیبی شکنندت Aبه کی مانند کنندت که به مخلوق نمانی
به ملاقات نشان ده ز خیالات امان ده Aمکشش زود زمان ده که تو قسام زمانی
هله ای جان گشاده قدم صدق نهاده Aهمه از پای فتاده تو خوش و دست زنانی
شه و شاهین جلالی که چنین باپر و بالی Aنه گمانی نه خیالی همه عینی و عیانی
چه بود طبع و رموزش به یکی شعله بسوزش Aبه یکی تیر بدوزش که بسی سخته کمانی
هله بر قوس بنه زه ز کمینگاه برون جه Aبرهان خویش از این ده که تو زان شهر کلانی
چو همه خانه دل را بگرفت آتش بالا -بود اظهار زبانه به از اظهار زبانی