دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2811 از هوای شمس دین بنگر تو این دیوانگی Aبا همه خویشان گرفته شیوه بیگانگی

وحش صحرا گشته و رسوای بازاری شده Aاز هوای خانه او صد هزاران خانگی
صاعقه هجرش زده برسوخته یک بارگی Aعقل و شرم و فهم و تقوا دانش و فرزانگی
من ز شمع عشق او نان پاره ای می خواستم Aگفت بنویسید توقیعش پی پروانگی
ای گشاده قلعه های جان به چشم آتشین Aای هزاران صف دریده عشقت از مردانگی
ای خداوند شمس دین صد گنج خاک است پیش توAتا چه باشد عاشق بیچاره ای یک دانگی
صد غریو و بانگ اندر سقف گردون افکنیم Aمن نیم در عشق پابرجای تو یک بانگی
عقل را گفتم میان جان و جانان فرق کن Aشانه عقلم ز فرقش یاوه کرده شانگی

2812 ای دهان آلوده جانی از کجا می خورده ای Aو آن طرف کاین باده بودت از کجا ره برده ای

با کدامین چشم تو از ظلمتی بگذشته ای Aبا کدامین پای راه بی رهی بسپرده ای
با کدامین دست بردی حادثات دهر راAاز جمال دلربایی آینه بسترده ای
نی هزاران بار خون خویشتن را ریختی Aنی هزاران بار تو در زندگی خود مرده ای
نی هزاران بار اندر کوره های امتحان Aدرگدازیدی چو مس و همچو مس بفسرده ای
نی تو بر دریای آتش بال و پر را سوختی Aنی تو بر پشت فلک پاهای خود افشرده ای
چون از این ره هیچ گردی نیست بر نعلین توAاز ورای این همه تو چونک اهل پرده ای
چشم بگشا سوی ما آخر جوابی بازگوAکز درون بحر دانش صافیی نی درده ای
گفت جانم کز عنایت های مخدوم زمان Aصدر شمس الدین تبریزی تو ره گم کرده ای
گر یکی غمزه رساند مر تو را ای سنگ دل Aاز ورای این نشان ها که به گفت آورده ای
بی علاج و حیله ها گر سنگ باشی در زمان Aگوهری گردی از آن جنسی که تو نشمرده ای

2813 اقتلونی یا ثقاتی ان فی قتلی حیاتی Aو مماتی فی حیاتی و حیاتی فی مماتی

اقتلونی ذاب جسمی قدح القهوه قسمی Aهله بشکن قفص ای جان چو طلبکار نجاتی
ز سفر بدر شوی تو چو یقین ماه نوی توAز شکست از چه تو تلخی چو همه قند و نباتی
چو تویی یار مرا تو به از این دار مرا توAبرسان قوت حیاتم که تو یاقوت زکاتی
چو بسی قحط کشیدم بنما دعوت عیدم Aکه نشد سیر دو چشمم به تره و نان براتی
حرکت کن حرکت هاست کلید در روزی Aمگرت نیست خبر تو که چه زیباحرکاتی
به چنین رخ که تو داری چه کشی ناز سپیده Aکه نگنجد به صفت در که چه محمودصفاتی
بنه ای ساقی اسعد تو یکی بزم مخلدAکه خماری است جهان را ز می و بزم نباتی
به حق بحر کف تو گهر باشرف توAکه به لطف و به گوارش تو به از آب فراتی
مثل ساغر آخر تو خرابی عقولی Aکه چو تحریمه اول سر ارکان صلاتی
کرمت مست برآید کف چون بحر گشایدAبدهد صدقه نپرسد که تو اهل صدقاتی
به کرم فاتح عقدی به عطا نقده نقدی Aبرهان منتظران را ز تمنای سباتی
نه در ابروی تو چینی نه در آن خوی تو کینی Aبه عدو گوید لطفت که بنینی و بناتی
رسی از ساغر مردان به خیالات مصورAز ره سینه خرامان کنساء خفرات
و جوار ساقیات و سواق جاریات Aتو بگو باقی این را انا فی سکر سقاتی