دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2810 ای بداده دیده های خلق را حیرانیی Aوی ز لشکرهای عشقت هر طرف ویرانیی

ای مبارک چاشتگاهی ک آفتاب روی توAعالم دل را کند اندر صفا نورانیی
دم به دم خط می دهد جان ها که ما بنده توایم Aای سراسر بندگی عشق تو سلطانیی
تا چه می بینند جان ها هر دمی در روی توAوز چه باشد هر زمانیشان چنین رقصانیی
از چه هر شب پاسبان بام عشق تو شوندAوز چه هر روزی بودشان بر درت دربانیی
این چه جام است این که گردان کرده ای بر جان هاAآب حیوان است این یا آتشی روحانیی
این چه سر گفتی تو با دل ها که خصم جان شدندAاین چه دادی درد را تا می کند درمانیی
روستایی را چه آموزید نور عشق توAتا ز لوح غیب دادش هر دمی خط خوانیی
شمس تبریزی فروکن سر از این قصر بلندAتا بقایی دیده آید در جهان فانیی

2811 از هوای شمس دین بنگر تو این دیوانگی Aبا همه خویشان گرفته شیوه بیگانگی

وحش صحرا گشته و رسوای بازاری شده Aاز هوای خانه او صد هزاران خانگی
صاعقه هجرش زده برسوخته یک بارگی Aعقل و شرم و فهم و تقوا دانش و فرزانگی
من ز شمع عشق او نان پاره ای می خواستم Aگفت بنویسید توقیعش پی پروانگی
ای گشاده قلعه های جان به چشم آتشین Aای هزاران صف دریده عشقت از مردانگی
ای خداوند شمس دین صد گنج خاک است پیش توAتا چه باشد عاشق بیچاره ای یک دانگی
صد غریو و بانگ اندر سقف گردون افکنیم Aمن نیم در عشق پابرجای تو یک بانگی
عقل را گفتم میان جان و جانان فرق کن Aشانه عقلم ز فرقش یاوه کرده شانگی

2812 ای دهان آلوده جانی از کجا می خورده ای Aو آن طرف کاین باده بودت از کجا ره برده ای

با کدامین چشم تو از ظلمتی بگذشته ای Aبا کدامین پای راه بی رهی بسپرده ای
با کدامین دست بردی حادثات دهر راAاز جمال دلربایی آینه بسترده ای
نی هزاران بار خون خویشتن را ریختی Aنی هزاران بار تو در زندگی خود مرده ای
نی هزاران بار اندر کوره های امتحان Aدرگدازیدی چو مس و همچو مس بفسرده ای
نی تو بر دریای آتش بال و پر را سوختی Aنی تو بر پشت فلک پاهای خود افشرده ای
چون از این ره هیچ گردی نیست بر نعلین توAاز ورای این همه تو چونک اهل پرده ای
چشم بگشا سوی ما آخر جوابی بازگوAکز درون بحر دانش صافیی نی درده ای
گفت جانم کز عنایت های مخدوم زمان Aصدر شمس الدین تبریزی تو ره گم کرده ای
گر یکی غمزه رساند مر تو را ای سنگ دل Aاز ورای این نشان ها که به گفت آورده ای
بی علاج و حیله ها گر سنگ باشی در زمان Aگوهری گردی از آن جنسی که تو نشمرده ای