دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2808 گر چه در مستی خسی را تو مراعاتی کنی Aو آنک نفی محض باشد گر چه اثباتی کنی

آنک او رد دل است از بددرونی های خویش Aگر نفاقی پیشش آری یا که طاماتی کنی
ور تو خود را از بد او کور و کر سازی دمی Aمدح سر زشت او یا ترک زلاتی کنی
آن تکلف چند باشد آخر آن زشتی اوAبر سر آید تا تو بگریزی و هیهاتی کنی
او به صحبت ها نشاید دور دارش ای حکیم Aجز که در رنجش قضاگو دفع حاجاتی کنی
مر مناجات تو را با او نباشد همدم اوAجز برای حاجتش با حق مناجاتی کنی
آن مراعات تو او را در غلط ها افکندAپس ملازم گردد او وز غصه ویلاتی کنی
آن طرب بگذشت او در پیش چون قولنج ماندAتا گریزی از وثاق و یا که حیلاتی کنی
آن کسی را باش کو در گاه رنج و خرمی Aهست همچون جنت و چون حور کش هاتی کنی
از هواخواهان آن مخدوم شمس الدین بودAشاید او را گر پرستی یا که چون لاتی کنی
ور نه بگریز از دگر کس تا به تبریز صفاAتا شوی مست از جمال و ذوق و حالاتی کنی

2809 ساخت بغراقان به رسم عید بغراقانیی Aزهره آمد ز آسمان و می زند سرخوانیی

جبرئیل آمد به مهمان بار دیگر تا خلیل Aمی کند عجل سمین را از کرم بریانیی
روز مهمانی است امروز الصلا جان های پاک Aهین ز سرها کاسه زیبا در چنین مهمانیی
بانگ جوشاجوش آمد بامدادان مر مراAبوی خوش می آیدم از قلیه و بورانیی
می کشید آن بو مرا تا جانب مطبخ شدم Aمطبخی پرنور دیدم مطبخی نورانیی
گفتمش زان کفچه ای تا نفس من ساکن شودAگفت رو کاین نیست ای جان بهره انسانیی
چون منش الحاح کردم کفچه را زد بر سرم Aدر سر و عقلم درآمد مستی و ویرانیی

2810 ای بداده دیده های خلق را حیرانیی Aوی ز لشکرهای عشقت هر طرف ویرانیی

ای مبارک چاشتگاهی ک آفتاب روی توAعالم دل را کند اندر صفا نورانیی
دم به دم خط می دهد جان ها که ما بنده توایم Aای سراسر بندگی عشق تو سلطانیی
تا چه می بینند جان ها هر دمی در روی توAوز چه باشد هر زمانیشان چنین رقصانیی
از چه هر شب پاسبان بام عشق تو شوندAوز چه هر روزی بودشان بر درت دربانیی
این چه جام است این که گردان کرده ای بر جان هاAآب حیوان است این یا آتشی روحانیی
این چه سر گفتی تو با دل ها که خصم جان شدندAاین چه دادی درد را تا می کند درمانیی
روستایی را چه آموزید نور عشق توAتا ز لوح غیب دادش هر دمی خط خوانیی
شمس تبریزی فروکن سر از این قصر بلندAتا بقایی دیده آید در جهان فانیی