دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2805 ای خوشا عیشی که باشد ای خوشا نظاره ای Aچون به اصل اصل خویش آید چنین هر پاره ای

هر طرف آید به دستش بی صراحی باده ای Aهر طرف آید به چشمش دلبری عیاره ای
دلبری که سنگ خارا گر ز لعلش بو بردAجان پذیرد سنگ خارا تا شود هشیاره ای
باده دزدید از لبان دلبر من یک صفت Aلاجرم در عشق آن لب جان شده میخواره ای
صبحدم بر راه دیری راهبم همراه شدAدیدمش هم درد خویش و دیدمش هم کاره ای
یک صراحی پیشم آورد آن حریف نیک خوAگشت جانم زان صراحی بیخودی خماره ای
در میان بیخودی تبریز شمس الدین نمودAاز پی بیچارگان سوی وصالش چاره ای

2806 آه کان سایه خدا گوهردلی پرمایه ای Aآفتاب او نهشت اندر دو عالم سایه ای

آفتاب و چرخ را چون ذره ها برهم زندAوز جمال خود دهدشان نو به نو سرمایه ای
عشق و عاشق را چه خوش خندان کنی رقصان کنی Aعشق سازی عقل سوزی طرفه ای خودرایه ای
چشم مرده وام کرده جان ز بهر عشق اوAز آنک در دیده بدیده جان از آن سر پایه ای
قهر صد دندان ز لطفش پیر بی دندان شده Aعقل پابرجا ز عشقش یاوه و هرجایه ای
صد هزاران ساله از هست و عدم زان سوتری Aوز تواضع مر عدم را هست خوش همسایه ای
کوه حلمی شمس تبریزی دو عالم تخت توAبر نهان و آشکارش می نگر از قایه ای

2807 گشت جان از صدر شمس الدین یکی سوداییی Aدر درون ظلمت سودا را داناییی

یک بلندی یافت بختم در هوای شمس دین Aکز ورای آن نباشد وهم را گنجاییی
مایه سودا در این عشقم چنان بالا گرفت Aکز سر سودا نداند پستی از بالاییی
موج سودا و جنونی کز هوای او بخاست Aبر سر آن موج چون خاشاک من هرجاییی
عقل پابرجای من چون دید شور بحر اوAبا چنین شوری ندارد عقل کل تواناییی
مصحف دیوانگی دیدم بخواندم آیتی Aگشت منسوخ از جنونم دانش و قراییی
عشق یکتا دزد شب رو بود اندر سینه هاAعقل را خفته بگیرد دزددش یکتاییی
پیش از این سودا دل و جان عاقل رای خودندAبعد از آن غرقاب کی باشد تو را خودراییی
رو تو در بیمارخانه عاشقی تا بنگری Aهر طرف دیوانه جانی هر سوی شیداییی
دوش دیدم عشق را می کرد از خون سرشک Aبر سر بام دلم از هجر خون انداییی
هست مر سودای عاشق را دلا این خاصیت Aگر چه او پستی رود باشد بر آن بالاییی
گرد دارایی جان مظلم ناپایدارAگشت جان پایداری از چنان داراییی
یک دمی مرده شو از جمله فضولی ها ببین Aهر نفس جان بخشیی هر دم مسیح آساییی
یک نفس در پرده عشقش چو جانت غسل کردAهمچو مریم از دمی بینی تو عیسی زاییی
چون بزادی همچو مریم آن مسیح بی پدرAگردد این رخسار سرخت زعفران سیماییی
نام مخدومی شمس الدین همی گو هر دمی Aتا بگیرد شعر و نظمت رونق و رعناییی
خون ببین در نظم شعرم شعر منگر بهر آنک Aدیده و دل را به عشقش هست خون پالاییی
خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می دهم Aتا نه خون آلود گردد جامه خون آلاییی
من چو جانداری بدم در خدمت آن پادشاه Aاینک اکنون در فراقش می کنم جان ساییی
در هوای سایه ای عنقای آن خورشید لطف Aدل به غربت برگرفته عادت عنقاییی
چون به خوبی و ملاحت هست تنها در جهان Aداد جان را از زمانه شیوه تنهاییی
چون شوم نومید از آن آهو که مشکش دم به دم Aدر طلب می داردم از بوی و از بویاییی
آه از آن رخسار مریخی خون ریزش مراAآه از آن ترکانه چشم کافر یغماییی
عقل در دهلیز عشقش خاکروبی بی دلی Aناطقه در لشکرش یا طبلیی یا ناییی
او همه دیده ست اندر درد و اندر رنج من Aمن نمی تانم که گویم نیستش بیناییی
من نظر کردم دمی در جان سودارنگ خویش Aدیدم او را پیچ پیچ و شورش و درواییی
گفتم آخر چیست گفتا دست را از من بشوAمن نیم در عشق او امروزی و فرداییی
در هر آن شهری که نوشروان عشقش حاکم است Aشد به جان درباختن آن شهر حاتم طاییی
و اندر آن جانی که گردان شد پیاله عشق اوAعقل را باشد از آن جان محو و ناپیداییی
چون خیالش نیم شب در سینه آید می نگرAهر نواحی یوسفی و هر طرف حوراییی
در شکرریز لبش جان ها به هنگام وصال Aهر سر مویی تو را بوده ست شکرخاییی
چون میی در عشق او تا کهنه تر تو مستترAکی جوانی یاد آرد جانت یا برناییی
سلسله این عشق درجنبان و شورم بیش کن Aبحر سودا را بجوش و کن جنون افزاییی
این عجب بحری که بهر نازکی خاک توAقطره ای گشته ست و ننماید همی دریاییی
بهر ضعف این دماغ زخمگاه عشق خویش Aمی کند آن زلف عنبر مشک و عنبرساییی
چهره های یوسفان و فتنه انگیزان دهرAاز گدایی حسن او دارند هر زیباییی
گر شود موسی بیاموزم جهودی را تمام Aور بود عیسی بگیرم ملت ترساییی
گر به جانش میل باشد جان شوم همچون هواAور به دنیا رو بیارد من شوم دنیاییی
جان من چون سفره خود را درکشد از سحر اوAگرده گرم از تنورت بخشدش پهناییی
نفس و شیطان در غرور باغ لطفت می چرندAز اعتماد عفو تو دارند بدفرماییی
نفس را نفسی نماند دیو را دیوی شودAگر تو از رخسار یک دم پرده ها بگشاییی
ای صبا جانم تو را چاکر شدی بر چشم و سرAگر ز تبریزم کنی خاک کفش بخشاییی