دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2796 ای که جان ها خاک پایت صورت اندیش آمدی Aدست بر در نه درآ در خانه خویش آمدی

نیست بر هستی شکستی گرد چون انگیختی Aچون تو پس کردی جهان چونی چو واپیش آمدی
در دو عالم قاعده نیش است وآنگه ذوق نوش Aتو ورای هر دو عالم نوش بی نیش آمدی
خویش را ذوقی بود بیگانه را ذوق نوی Aهم قدیمی هم نوی بیگانه و خویش آمدی
بر دل و جان قلندر ریش و مرهم هر دو توAفقر را ای نور مطلق مرهم و ریش آمدی
کیش هفتاد و دو ملت جمله قربان تواندAتا تو شاهنشاه باقربان و باکیش آمدی
ای که بر خوان فلک با ماه همکاسه شدی Aماه را یک لقمه کردی ک آفتابیش آمدی
عقل و حس مهتاب را کی گز تواند کرد لیک Aداندی خورشید بی گز کز مهان بیش آمدی
عشق شمس الدین تبریزی که عید اکبر است Aکی تو را قربان کند چون لاغری میش آمدی

2797 تا بنستانی تو انصاف از جهود خیبری Aجان به جانان کی رسانی دل به حضرت کی بری

جعفر طیاروار ار آب و از گل کی رهی Aتا نخندی اندر آتش همچو زر جعفری
دل نبیند آنک باشد جسم و جان را او حجاب Aسر ندارد آنک بنهد پا در این ره سرسری
تا دو چشمت بسته باشد اندر این بازارگاه Aسخت ارزان می فروشی لیک انبان می خری

2798 در دو چشم من نشین ای آن که از من منتری Aتا قمر را وانمایم کز قمر روشنتری

اندرآ در باغ تا ناموس گلشن بشکندAز آنک از صد باغ و گلشن خوشتر و گلشنتری
تا که سرو از شرم قدت قد خود پنهان کندAتا زبان اندرکشد سوسن که تو سوسنتری
وقت لطف ای شمع جان مانند مومی نرم و رام Aوقت ناز از آهن پولاد تو آهنتری
چون فلک سرکش مباش ای نازنین کز ناز اوAنرم گردی چون زمین گر از فلک توسنتری
زان برون انداخت جوشن حمزه وقت کارزارAکز هزاران حصن و جوشن روح را جوشنتری
زان سبب هر خلوتی سوراخ روزن را ببست Aکز برای روشنی تو خانه را روشنتری