دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2794 ای ملامت گر تو عاشق را سبک پنداشتی Aتا به پیش عاشقان بند و فسون برداشتی

گه مثال و رمز گویی گه صریح و آشکارAتخم را اندر زمین ریگ ما چون کاشتی
ای زمین ریگ شرمت نیست از انبار تخم Aفارغی چون تخم ها را تو عدم انگاشتی
ای زمین تخم گیر آخر تویی هم اصل تخم Aکز نتیجه خویش شاخ سنبلی افراشتی
چونک هر جزوی به غیر اصل خود پیوند نیست Aتو چرا طیره شدی و پند و جنگ آغاشتی
ریش خندی می کند بر پند تاب عاشقی Aکی شود سرد آتشی از پند و جنگ و آشتی
ماهتاب ار چه جهان گیرد تو در تبریز باش Aدر شعاع شمس دین زیرا که مرغ چاشتی

2795 ای تو جان صد گلستان از سمن پنهان شدی Aای تو جان جان جانم چون ز من پنهان شدی

چون فلک از توست روشن پس تو را محجوب چیست Aچونک تن از توست زنده چون ز تن پنهان شدی
از کمال غیرت حق وز جمال حسن خویش Aای شه مردان چنین از مرد و زن پنهان شدی
ای تو شمع نه فلک کز نه فلک بگذشته ای Aتا چه سر است اینک تو اندر لگن پنهان شدی
ای سهیلی ک آفتاب از روی تو بیخود شده ست Aخیر باشد خیر باشد کز یمن پنهان شدی
مشک تاتاری به هر دم می کند غمزی به خلق Aچونک سلطان خطایی وز ختن پنهان شدی
گر ز ما پنهان شوی وز هر دو عالم چه عجب Aای مه بی خویشتن کز خویشتن پنهان شدی
آن چنان پنهان شدی ای آشکار جان هاAتا ز بس پنهانی از پنهان شدن پنهان شدی
شمس تبریزی به چاهی رفته ای چون یوسفی Aای تو آب زندگی چون از رسن پنهان شدی

2796 ای که جان ها خاک پایت صورت اندیش آمدی Aدست بر در نه درآ در خانه خویش آمدی

نیست بر هستی شکستی گرد چون انگیختی Aچون تو پس کردی جهان چونی چو واپیش آمدی
در دو عالم قاعده نیش است وآنگه ذوق نوش Aتو ورای هر دو عالم نوش بی نیش آمدی
خویش را ذوقی بود بیگانه را ذوق نوی Aهم قدیمی هم نوی بیگانه و خویش آمدی
بر دل و جان قلندر ریش و مرهم هر دو توAفقر را ای نور مطلق مرهم و ریش آمدی
کیش هفتاد و دو ملت جمله قربان تواندAتا تو شاهنشاه باقربان و باکیش آمدی
ای که بر خوان فلک با ماه همکاسه شدی Aماه را یک لقمه کردی ک آفتابیش آمدی
عقل و حس مهتاب را کی گز تواند کرد لیک Aداندی خورشید بی گز کز مهان بیش آمدی
عشق شمس الدین تبریزی که عید اکبر است Aکی تو را قربان کند چون لاغری میش آمدی