دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2790 بار دیگر ملتی برساختی برساختی Aسوی جان عاشقان پرداختی پرداختی

بار دیگر در جهان آتش زدی آتش زدی Aتا به هفتم آسمان برتاختی برتاختی
پرده هفت آسمان بشکافتی بشکافتی Aگوی را در لامکان انداختی انداختی
سوی جانان برشدی دامن کشان دامن کشان Aجان ها را یک به یک بشناختی بشناختی
درزدی در طور سینا آتشی نو آتشی Aکوه را و سنگ را بگداختی بگداختی
بود در بحر حقایق موج ها در موج هاAبر سر آن بحر جان می باختی می باختی
صبر کردی تا که دریا رام گشت و رام گشت Aبهر کشتی بادبان افراختی افراختی

2791 هر دلی را گر سوی گلزار جانان خاستی Aدر دل هر خار غم گلزار جان افزاستی

گر نه جوشاجوش غیرت کف برون انداختی Aنقش بند جان آتش رنگ او با ماستی
ور نبودی پرده دار برق سوزان ماه راAاین زمین خاک همچون آسمان درواستی
در ره معشوق جان گر پا و پر کار آمدی Aذره ذره در طریقش باپر و باپاستی
دیده نامحرمان گردیده بودی عشق راAخود طناب خیمه های جمله بر دریاستی
گر نه خون آمیز بودی آب چشم عاشقان Aبر سر هر آب چشمی نقش آن میناستی
روز و شب گر دیده بودی آتش عشق مراAگرم رو بودی زمانه دی ز من فرداستی
خاک باشی خواهد آن معشوق ما ور نی از اوAجای هر عاشق ورای گنبد خضراستی
حسن شمس الدین تبریزی برافکندی نقاب Aگر نه اندر پیش او فراش لا لالاستی

2792 سر نهاده بر قدم های بت چین نیستی Aز آنک مسی در صفت خلخال زرین نیستی

راست گو جانا که امروز از چه پهلو خاستی Aچیز دیگر گشته ای تو رنگ پیشین نیستی
در رخ جان رنگ او دیدم بپرسیدم از اوAسر چنین کرد او که یعنی محرم این نیستی
دوش آمد خواجه ای بر در بگفتش عشق اوAسیم و زر داری ولیکن مرد زرین نیستی