دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2789 پیش شمع نور جان دل هست چون پروانه ای Aدر شعاع شمع جانان دل گرفته خانه ای

سرفرازی شیرگیری مست عشقی فتنه ای Aنزد جانان هوشیاری نزد خود دیوانه ای
خشم شکلی صلح جانی تلخ رویی شکری Aمن بدین خویشی ندیدم در جهان بیگانه ای
با هزاران عقل بینا چون ببیند روی شمع Aپر او در پای پیچد درفتد مستانه ای
خرمن آتش گرفته صحن صحراهای عشق Aگندم او آتشین و جان او پیمانه ای
نور گیرد جمله عالم بر مثال کوه طورAگر بگویم بی حجاب از حال دل افسانه ای
شمع گویم یا نگاری دلبری جان پروری Aمحض روحی سروقدی کافری جانانه ای
پیش تختش پیرمردی پای کوبان مست وارAلیک او دریای علمی حاکمی فرزانه ای
دامن دانش گرفته زیر دندان ها ولیک Aکلبتین عشق نامانده در او دندانه ای
من ز نور پیر واله پیر در معشوق محوAاو چو آیینه یکی رو من دوسر چون شانه ای
پیر گشتم در جمال و فر آن پیر لطیف Aمن چو پروانه در او او را به من پروانه ای
گفتم آخر ای به دانش اوستاد کائنات Aدر هنر اقلیم هایی لطف کن کاشانه ای
گفت گویم من تو را ای دوربین بسته چشم Aبشنو از من پند جانی محکمی پیرانه ای
دانش و دانا حکیم و حکمت و فرهنگ ماAغرقه بین تو در جمال گلرخی دردانه ای
چون نگه کردم چه دیدم آفت جان و دلی Aای مسلمانان ز رحمت یاریی یارانه ای
این همه پوشیده گفتی آخر این را برگشاAاز حسودان غم مخور تو شرح ده مردانه ای
شمس حق و دین تبریزی خداوندی کز اوAگشت این پس مانده اندر عشق او پیشانه ای

2790 بار دیگر ملتی برساختی برساختی Aسوی جان عاشقان پرداختی پرداختی

بار دیگر در جهان آتش زدی آتش زدی Aتا به هفتم آسمان برتاختی برتاختی
پرده هفت آسمان بشکافتی بشکافتی Aگوی را در لامکان انداختی انداختی
سوی جانان برشدی دامن کشان دامن کشان Aجان ها را یک به یک بشناختی بشناختی
درزدی در طور سینا آتشی نو آتشی Aکوه را و سنگ را بگداختی بگداختی
بود در بحر حقایق موج ها در موج هاAبر سر آن بحر جان می باختی می باختی
صبر کردی تا که دریا رام گشت و رام گشت Aبهر کشتی بادبان افراختی افراختی

2791 هر دلی را گر سوی گلزار جانان خاستی Aدر دل هر خار غم گلزار جان افزاستی

گر نه جوشاجوش غیرت کف برون انداختی Aنقش بند جان آتش رنگ او با ماستی
ور نبودی پرده دار برق سوزان ماه راAاین زمین خاک همچون آسمان درواستی
در ره معشوق جان گر پا و پر کار آمدی Aذره ذره در طریقش باپر و باپاستی
دیده نامحرمان گردیده بودی عشق راAخود طناب خیمه های جمله بر دریاستی
گر نه خون آمیز بودی آب چشم عاشقان Aبر سر هر آب چشمی نقش آن میناستی
روز و شب گر دیده بودی آتش عشق مراAگرم رو بودی زمانه دی ز من فرداستی
خاک باشی خواهد آن معشوق ما ور نی از اوAجای هر عاشق ورای گنبد خضراستی
حسن شمس الدین تبریزی برافکندی نقاب Aگر نه اندر پیش او فراش لا لالاستی