دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2784 در جهان گر بازجویی نیست بی سودا سری Aلیک این سودا غریب آمد به عالم نادری

جمله سوداها بر این فن عاقبت حسرت خورندAز آنک صد پر دارد این و نیست آن ها را پری
پیش باغش باغ عالم نقش گرمابه ست و بس Aنی در او میوه بقایی نی در او شاخ تری
آن ز سحری تر نماید چون بگیری شاخ اوAمی برد شاخش تو را با خواجه قارون تا ثری
صورت او چون عصا و باطن او اژدهاAچون نه ای موسی مرو بر اژدهای قاهری
کف موسی کو که تا گردد عصا آن اژدهاAگردن آن اژدها را گیرد او چون لمتری
گر کشیده می شوی آن سو ز جذب اژدهاست Aز آنک او بس گرسنه ست و تو مر او را چون خوری
جذب او چون آتشی آمد درافکن خود در آب Aدفع هر ضدی به ضدی دفع ناری کوثری
چون تو در بلخی روان شو سوی بغداد ای پدرAتا به هر دم دورتر باشی ز مرو و از هری
تو مری باشی و چاکر اندر این حضرت به است Aای افندی هین مگو این را مری و آن را مری
ور فسردی در تکبر آفتابی را بجوAدر گداز هر فسرده شمس باشد ماهری
آفتاب حشر را ماند گدازد هر جمادAاز زمین و آسمان و کوه و سنگ و گوهری
تا بداند اهل محشر کاین همه یخ بوده است Aعقل جز وی ننگ مانده بر سر یخ چون خری
ای خر لرزان شده بر روی یخ در زیر بارAپوز بردارد به بالا خر که یا رب آخری
شمس تبریزی چو عقل جزو را یاری دهدAبال و پر یابد خر او برپرد چون جعفری

2785 گر من از اسرار عشقش نیک دانا بودمی Aاندر آن یغما رفیق ترک یغما بودمی

ور چو چشم خونی او بودمی من فتنه جوی Aدر میان حلقه های شور و غوغا بودمی
گر ضمیر هر خسی ما را نخستی در جهان Aدر سر و دل ها روان مانند سودا بودمی
گر نه هر روزی ز برجی سر فروکردی مهم Aجا نگردانیدمی هرگز به یک جا بودمی
من نکردم جلدیی با عشق او کان آتشش Aآب کردی مر مرا گر سنگ خارا بودمی
گر نکاهیدی وجودم هر دمی از درد عشق Aمن نه عاشق بودمی من کارافزا بودمی
گر نه موج عشق شمس الدین تبریزی بدی Aکو مرا بر می کشد در قعر دریا بودمی

2786 آتشینا آب حیوان از کجا آورده ای Aدانم این باری که الحق جان فزا آورده ای

مشرق و مغرب بدرد همچو ابر از یک دگرAچون چنین خورشید از نور خدا آورده ای
خیره گان روی خود را از ره و منزل مپرس Aچون بر ایشان شعله های کبریا آورده ای
احمقی باشد اگر جانی بمیرد بعد از این Aچون چنین دریای جوشان از بقا آورده ای
از قضا و از قدر مر عاشقان را خوف نیست Aچون قدر را مست گشته با قضا آورده ای
می نگنجد جان ما در پوست از شادی توAکاین جمال جان فزا از بهر ما آورده ای
شمس تبریزی جفا کردی و دانم این قدرAکز میان هر جفایی صد وفا آورده ای