دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2780 در شرابم چیز دیگر ریختی درریختی Aباده تنها نیست این آمیختی آمیختی

بار دیگر توبه ها را سوختی درسوختی Aبار دیگر فتنه را انگیختی انگیختی
چون بدیدم در سرم سودای تو سودای توAآمدی در گردنم آویختی آویختی
طره های مشک را دربافتی دربافتی Aتارهای صبر را بگسیختی بگسیختی
تو اگر منکر شدی گویم نشان گویم نشان Aمشک بر شعر سیه می بیختی می بیختی
ای قدح رخسار من افروختی افروختی Aوی غم آخر از دلم بگریختی بگریختی

2781 ساقیا بر خاک ما چون جرعه ها می ریختی Aگر نمی جستی جنون ما چرا می ریختی

ساقیا آن لطف کو کان روز همچون آفتاب Aنور رقص انگیز را بر ذره ها می ریختی
دست بر لب می نهی یعنی خمش من تن زدم Aخود بگوید جرعه ها کان بهر ما می ریختی
ریختی خون جنید و گفت اخ هل من مزیدAبایزیدی بردمید از هر کجا می ریختی
ز اولین جرعه که بر خاک آمد آدم روح یافت Aجبرئیلی هست شد چون بر سما می ریختی
می گزیدی صادقان را تا چو رحمت مست شدAاز گزافه بر سزا و ناسزا می ریختی
می بدادی جان به نان و نان تو را درخورد نی Aآب سقا می خریدی بر سقا می ریختی
همچو موسی ک آتشی بنمودیش و آن نور بودAدر لباس آتشی نور و ضیا می ریختی
روز جمعه کی بود روزی که در جمع توییم Aجمع کردی آخر آن را که جدا می ریختی
درج بد بیگانه ای با آشنا در هر دمم Aخون آن بیگانه را بر آشنا می ریختی
ای دل آمد دلبری کاندر ملاقات خوشش Aهمچو گل در برگ ریزان از حیا می ریختی
آمد آن ماهی که چون ابر گران در فرقتش Aاشک ها چون مشک ها بهر لقا می ریختی
دلبرا دل را ببر در آب حیوان غوطه ده Aآب حیوانی کز آن بر انبیا می ریختی
انبیا عامی بدندی گر نه از انعام خاص Aبر مس هستی ایشان کیمیا می ریختی
این دعا را با دعای ناکسان مقرون مکن Aکز برای ردشان آب دعا می ریختی
کوشش ما را منه پهلوی کوشش های عام Aکز بقاشان می کشیدی در فنا می ریختی

2782 گر شراب عشق کار جان حیوانیستی Aعشق شمس الدین به عالم فاش و یک سانیستی

گر نه در انوار غیرت غرق بودی عشق اوAحلقه گوش روان و جان انسانیستی
گر نبودی بزم شمس الدین برون از هر دو کون Aجام او بر خاک همچون ابر نیسانیستی
ابر نیسان خود چه باشد نزد بحر فضل اوAقاف تا قاف از میش خود موج طوفانیستی
آفتاب و ماه را خود کی بدی زهره شعاع Aگر نه در رشک خدا سیماش پنهانیستی
گر جمالش ماجرا کردی میان یوسفان Aیوسف مصری ابد پابند و زندانیستی
گر نه از لطفش بپرهیزیدمی من گفتمی Aکز بهشت لطف او فردوس ریحانیستی
نفس سگ دندان برآوردی گزیدی پای جان Aساقیا گر نه می سرتیز دندانیستی
جام همچون شمع را بر آتش می برفروزAپس بسوز این عقل را گر بیت احزانیستی
درکش آن معشوقه بدمست را در بزم ماAکو ز مکر و عشوه ها گوییی که دستانیستی
پس ز جام شمس تبریزی بده یک جرعه ای Aبعد از آن مر عاشقان را وقت حیرانیستی