دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2777 شاد آن صبحی که جان را چاره آموزی کنی Aچاره او یابد که تش بیچارگی روزی کنی

عشق جامه می دراند عقل بخیه می زندAهر دو را زهره بدرد چون تو دلدوزی کنی
خوش بسوزم همچو عود و نیست گردم همچو دودAخوشتر از سوزش چه باشد چون تو دلسوزی کنی
گه لباس قهر درپوشی و راه دل زنی Aگه بگردانی لباس آیی قلاوزی کنی
خوش بچر ای گاو عنبربخش نفس مطمان Aدر چنین ساحل حلال است ار تو خوش پوزی کنی
طوطیی که طمع اسب و مرکب تازی کنی Aماهیی که میل شعر و جامه توزی کنی
شیر مستی و شکارت آهوان شیرمست Aبا پنیر گنده فانی کجا یوزی کنی
چند گویم قبله کامشب هر یکی را قبله ای است Aقبله ها گردد یکی گر تو شب افروزی کنی
گر ز لعل شمس تبریزی بیابی مایه ای Aکمترین پایه فراز چرخ پیروزی کنی

2778 ای خدایی که مفرح بخش رنجوران تویی Aدر میان لطف و رحمت همچو جان پنهان تویی

خسته کردی بندگان را تا تو را زاری کنندAچون خریدار نفیر و لابه و افغان تویی
جمله درمان خواه و آن درمانشان خواهان توست Aآنک درد و دارو از وی خاست بی شک آن تویی
دردهایی ک آدمی را بر در خلقان بردAآن حجاب از اول است و آخر و پایان تویی
هر کجا کاری فروبندد تو باشی چشم بندAهر کجا روشن شود آن شعله تابان تویی
ناله بخشی خستگان را تا بدان ساکن شوندAچون حقیقت بنگرم در درد ما نالان تویی
هم تویی آن کس که می گوید تویی والله تویی Aگوی و چوگان و نظاره گر در این میدان تویی
و آنک منکر می شود این را و علت می نهدAدر میان وسوسه او نفس علت خوان تویی
و آنک می گوید تویی زین گفت ترسان می شودAدر میان جان او در پرده ترسان تویی
کنج زندان را به یک اندیشه بستان می کنی Aرنج هر زندان ز توست و ذوق هر بستان تویی
در یکی کار آن یکی راغب و آن دیگر نفورAتو مخالف کرده ای شان فتنه ایشان تویی
آن یکی محبوب این و باز او مکروه آن Aچشم بندی چشم و دل را قبله و سامان تویی
صد هزاران نقش را تو بنده نقشی کنی Aگویی سلطان است آن دام است خود سلطان تویی
بندگی و خواجگی و سلطنت خط های توست Aخط کژ و خط راست این دبیرستان تویی
صورت ما خانه ها و روح ما مهمان در آن Aنقش و جان ها سایه تو جان آن مهمان تویی
دست در طاعت زنیم و چشم در ایمان نهیم Aبر امید آنک بنمایی که خود ایمان تویی
دست احسان بر سر ما نه ز احسانی که ماAچشم روشن در تو آویزیم کان احسان تویی
غفلت و بیداری ما در توی بر کار و بس Aغفلت ما بی فضولی بر چو خود یقضان تویی
توبه با تو خود فضول است و شکستن خود بترAنقش پیمان گر شکست ارواح آن پیمان تویی
روح ها می پروری همچون زر و مس و عقیق Aچون مخالف شد جواهر ای عجب چون کان تویی
روز درپیچد صفت در ما و تابد تا به شب Aشب صفات از ما به تو آید صفاتستان تویی
روز تا شب ما چنین بر همدگر رحمت کنیم Aشب همه رحمت رود سوی تو چون رحمان تویی
کو سلاطین جهان گر شاه ایوان بوده اندAپس بدانستیم بی شک کاندر این ایوان تویی

2779 بانگ می زن ای منادی بر سر هر رسته ای Aهیچ دیدیت ای مسلمانان غلامی جسته ای

یک غلامی ماه رویی مشک بویی فتنه ای Aوقت نازش تیزگامی وقت صلح آهسته ای
کودکی لعلین قبایی خوش لقایی شکری Aسروقدی چشم شوخی چابکی برجسته ای
بر کنار او ربابی در کف او زخمه ای Aمی نوازد خوش نوایی دلکشی بنشسته ای
هیچ کس دارد ز باغ حسن او یک میوه ای Aیا ز گلزار جمالش بهر بو گلدسته ای
یوسفی کز قیمت او مفلس آمد شاه مصرAهر طرف یعقوب وار از غمزه اش دلخسته ای
مژدگانی جان شیرین می دهم او را حلال Aهر کی آرد یک نشان یا نکته ای سربسته ای