دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2773 با یار بساز تا توانی Aتا بی کس و مبتلا نمانی

بر آب حیات راه یابی Aگر سر موافقت بدانی
با سایه یار رو یکی شوAمنمای ز خویشتن نشانی
گر رطل گران دهند درکش Aای جان بگذار این گرانی
ای دل مپذیر بیش صورت Aمی باش چو آب در روانی
پذرفتن صورت از جمادی است Aمفسر اگر از رحیق جانی
در مجلس دل درآ که آن جاAعیش است و حریف آسمانی

2774 در فنای محض افشانند مردان آستی Aدامن خود برفشاند از دروغ و راستی

مرد مطلق دست خود را کی بیالاید به جان Aآخر ای جان قلندر از چه پهلو خاستی
سالکی جان مجرد بر قلندر عرضه دادAگفت در گوشش قلندر کان طرف می واستی
کاین طرف هر چند سوزی در شرار عشق خویش Aلیک هم مطلق نه ای زیرا که در غوغاستی
در جمال لم یزل چشم ازل حیران شده Aنی فزودی از دو عالم نی ز نفیش کاستی
تو نه این جایی نه آن جا لیک عشاق از هوس Aمی کنند آن جا نظر کان جاستی آن جاستی
ای که از الا تو لافیدی بدین زفتی مباش Aچشم ها را پاک کن بنگر که هم در لاستی
مرحبا جان عدم رنگ وجودآمیز خوش Aفارغ از هست و عدم مر هر دو را آراستی
پاکی چشمت نباشد جز شه تبریزیان Aشمس دین گر او بخواهد لیک نی زان هاستی

2775 مرغ دل پران مبا جز در هوای بیخودی Aشمع جان تابان مبا جز در سرای بیخودی

آفتاب لطف حق بر عاشقان تابنده بادAتا بیفتد بر همه سایه همای بیخودی
گر هزاران دولت و نعمت ببیند عاشقی Aناید اندر چشم او الا بلای بیخودی
بنگر اندر من که خود را در بلا افکنده ام Aاز حلاوت ها که دیدم در فنای بیخودی
جان و صد جان خود چه باشد گر کسی قربان کندAدر هوای بیخودی و از برای بیخودی
عاشقا کمتر نشین با مردم غمناک توAتا غباری درنیفتد در صفای بیخودی
باجفا شو با کسی کو عاشق هشیاری است Aتا بیابی ذوق ها اندر وفای بیخودی
بیخودی را چون بدانی سروری کاسد شودAای سری و سروری ها خاک پای بیخودی
خوش بود ظاهر شدن بر دشمنان بر تخت ملک Aلیک آن ها هیچ نبود جان به جای بیخودی
گر تو خواهی شمس تبریزی شود مهمان توAخانه خالی کن ز خود ای کدخدای بیخودی