دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2772 ای آنک تو خواب ما ببستی Aرفتی و به گوشه ای نشستی

ما را همه بند دام کردی Aما بند شدیم و تو بجستی
جز دام تو نیست کفر و ایمان Aیا رب که چه بس درازدستی
گر خواب و قرار رفت غم نیست Aدولت بر ماست چون تو هستی
چون ساقی عاشقان تو باشی Aپس باقی عمر ما و مستی
ای صورت جان و جان صورت Aبازار بتان همه شکستی
ما را چو خیال تو بود بت Aپس واجب گشت بت پرستی
عقل دومی و نفس اول Aای آمده بهر ما به پستی
این وهم من است شرح تو نیست Aتو خود هستی چنانک هستی

2773 با یار بساز تا توانی Aتا بی کس و مبتلا نمانی

بر آب حیات راه یابی Aگر سر موافقت بدانی
با سایه یار رو یکی شوAمنمای ز خویشتن نشانی
گر رطل گران دهند درکش Aای جان بگذار این گرانی
ای دل مپذیر بیش صورت Aمی باش چو آب در روانی
پذرفتن صورت از جمادی است Aمفسر اگر از رحیق جانی
در مجلس دل درآ که آن جاAعیش است و حریف آسمانی

2774 در فنای محض افشانند مردان آستی Aدامن خود برفشاند از دروغ و راستی

مرد مطلق دست خود را کی بیالاید به جان Aآخر ای جان قلندر از چه پهلو خاستی
سالکی جان مجرد بر قلندر عرضه دادAگفت در گوشش قلندر کان طرف می واستی
کاین طرف هر چند سوزی در شرار عشق خویش Aلیک هم مطلق نه ای زیرا که در غوغاستی
در جمال لم یزل چشم ازل حیران شده Aنی فزودی از دو عالم نی ز نفیش کاستی
تو نه این جایی نه آن جا لیک عشاق از هوس Aمی کنند آن جا نظر کان جاستی آن جاستی
ای که از الا تو لافیدی بدین زفتی مباش Aچشم ها را پاک کن بنگر که هم در لاستی
مرحبا جان عدم رنگ وجودآمیز خوش Aفارغ از هست و عدم مر هر دو را آراستی
پاکی چشمت نباشد جز شه تبریزیان Aشمس دین گر او بخواهد لیک نی زان هاستی