دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2770 رخ ها بنگر تو زعفرانی Aکز درد همی دهد نشانی

شهری بنگر ز درد رنجورAچون باغ به موسم خزانی
این درد ز غصه فراق است Aاز هیبت حکم آسمانی
بیم است فلک سیاه گرددAاز آتش و ناله نهانی
دوزخ بنگر که سر برآوردAناگه ز میان شادمانی
برخاست غریو جان ز هر سوAهان ای کس بی کسان تو دانی
فرمود که این فراق فانی است Aافغان ز فراق جاودانی
یا رب چه شود اگر تو ما راAاز هر دو فراق وارهانی
این گفته و بسته شد دهانم Aباقی تو بگو اگر توانی

2771 ای قلب و درست را روایی Aپیش تو که زفت کیمیایی

در ره خر بد ز اسب رهوارAاز فضل تو کرده پیش پایی
گر پای سگی ره تو کوبدAبر شیر وغاش برفزایی
در عشق تو پاشکستگانندAدارند امید پرگشایی
در تو مگسی چو دل ببنددAیابد ز درت پر همایی
فضل تو علی هین گفت Aتا نگشاید ره گدایی
خاموش که هر محال و صعبی Aآسان شود از کف خدایی

2772 ای آنک تو خواب ما ببستی Aرفتی و به گوشه ای نشستی

ما را همه بند دام کردی Aما بند شدیم و تو بجستی
جز دام تو نیست کفر و ایمان Aیا رب که چه بس درازدستی
گر خواب و قرار رفت غم نیست Aدولت بر ماست چون تو هستی
چون ساقی عاشقان تو باشی Aپس باقی عمر ما و مستی
ای صورت جان و جان صورت Aبازار بتان همه شکستی
ما را چو خیال تو بود بت Aپس واجب گشت بت پرستی
عقل دومی و نفس اول Aای آمده بهر ما به پستی
این وهم من است شرح تو نیست Aتو خود هستی چنانک هستی