دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2769 برخیز و بزن یکی نوایی Aبر یاد وصال دلربایی

هین وقت صبوح شد فتوحی Aهین وقت دعاست الصلایی
بگشا سر خنب خسروانی Aتا خلق زنند دست و پایی
صد گون گره است بر دل و نیست Aجز باده جان گره گشایی
از جای ببر به یک قنینه Aآن را که قرار نیست جایی
جز دشت عدم قرارگه نیست Aچون نیست وجود را وفایی
بر سفره خاک تره ای نیست Aهر سوی ز چیست ژاژخایی
عالم مردار و عامه چون سگ Aکی دید ز دست سگ سخایی
ساقی درده صلا که چون توAجان ها بندید جان فزایی
ما چون مس و آهنیم ثابت Aدر حیرت چون تو کیمیایی
در مغز فکن تو هوی هویی Aوز خلق برآر های هایی
تا روح ز مستی و خرابی Aنشناسد هجو از ثنایی
زین باده چو مست شد فلاطون Aنشناسد درد از دوایی
دردی ده و عقل را چنان کن Aکو درد نداند از صفایی
بر ناطق منطقی فروریزAاز جام صبوحیان عطایی
تا دم نزند دگر نجویدAزنبیل و فطیر هر گدایی
خامش که تو را مسلم آمدAبرساختن از عدم بقایی

2770 رخ ها بنگر تو زعفرانی Aکز درد همی دهد نشانی

شهری بنگر ز درد رنجورAچون باغ به موسم خزانی
این درد ز غصه فراق است Aاز هیبت حکم آسمانی
بیم است فلک سیاه گرددAاز آتش و ناله نهانی
دوزخ بنگر که سر برآوردAناگه ز میان شادمانی
برخاست غریو جان ز هر سوAهان ای کس بی کسان تو دانی
فرمود که این فراق فانی است Aافغان ز فراق جاودانی
یا رب چه شود اگر تو ما راAاز هر دو فراق وارهانی
این گفته و بسته شد دهانم Aباقی تو بگو اگر توانی

2771 ای قلب و درست را روایی Aپیش تو که زفت کیمیایی

در ره خر بد ز اسب رهوارAاز فضل تو کرده پیش پایی
گر پای سگی ره تو کوبدAبر شیر وغاش برفزایی
در عشق تو پاشکستگانندAدارند امید پرگشایی
در تو مگسی چو دل ببنددAیابد ز درت پر همایی
فضل تو علی هین گفت Aتا نگشاید ره گدایی
خاموش که هر محال و صعبی Aآسان شود از کف خدایی