دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2763 عشق است دلاور و فدایی Aتنهارو و فرد و یک قبایی

ای از شش و پنج مهره برده Aآورده تو نرد دلربایی
یکتا شده خوش ز هر دو عالم Aبربوده ز یک دلان دوتایی
آخر تو چه جوهر و چه اصلی Aای پاک ز جای از کجایی
در عالم کم زنان چه بیشی Aدر خطه دل چه جان فزایی
نتوان ز تو عشق صبر کردن Aصبرا تو در این هوس نشایی
نادیده مکن چو دیده ای توAبیگانه مرو چو آشنایی
تا ما ماییم جمله ابریم Aبی ظلمت ما مها تو مایی
در پای غمش چه دیدی ای جان Aکاین دست گشاده در دعایی
ای دل ز قضا چه رو نمودت Aکز عشق تو طالب بلایی
رفتم بر عشق کاین به چند است Aگفتا که نباشد این بهایی
الا بر شاه شمس تبریزAسر پای کنی به سر بیایی

2764 ماها چو به چرخ دل برآیی Aچون جان به تن جهان درآیی

ماها چه لطیف و خوش لقایی Aای ماه بگو که از کجایی
داریم ز عشق تو براتی Aوز قند لطیف تو نباتی
از لعل لبت بده زکاتی Aای ماه بگو که از کجایی
ای یوسف جان که در نخاسی Aدر حسن و جمال بی قیاسی
در ما بنگر چو می شناسی Aای ماه بگو که از کجایی
زان سان ز شراب تو خرابیم Aکز خود اثری همی نیابیم
بفزای اگر چه می نتابیم Aای ماه بگو که از کجایی
در زیر درخت تو نشینیم Aوز میوه دلکش تو چینیم
جز گلشن روی تو نبینیم Aای ماه بگو که از کجایی
هر دم که ز باده تو نوشیم Aبس روشن جان و تیزگوشیم
بی هوش شدیم و بس به هوشیم Aای ماه بگو که از کجایی
از آتش هات در فروغندAفارغ از صدق وز دروغند
با قبله آتشین چو موغندAای ماه بگو که از کجایی
ای رشک بتان و بت پرستان Aآرام دل خراب مستان
پا را بمکش ز زیردستان Aای ماه بگو که از کجایی
شمس تبریز پادشاهی Aدر خطه بی حد الهی
از ماه تو راست تا به ماهی Aای ماه بگو که از کجایی

2765 آن شمع چو شد طرب فزایی Aپروانه دلان به رقص آیی

چون جان برسد نه تن بجنبدAجان آمد از لحد برآیی
چون بانگ سماع در که افتادAای کوه گران کم از صدایی
کاین باد بهار می رساندAرقصانی شاخ را صلایی
در ذره کجا قرار ماندAخورشید به رقص در سمایی
هم آتش و دود گشته پیچان Aاز آتش روی جان فزایی
ماهی صنما ز روح بی جسم Aشوخی شکری یکی بلایی
گه کوته و گه دراز گشتیم Aبا سایه صورت همایی
هم بر لب دوست مست گشتیم Aنالان شده مست همچو نایی
بر باد سوار همچو کاهیم Aاندر جولان ز کهربایی
چون پشه ز خون خویش مستیم Aوز دیگ جگر دلا ابایی
اندر خلوت به هوی هویی Aدر جمعیت به های هایی
در صورت بنده کمینیم Aدر سر صفت یکی خدایی
این داد خدیو شمس تبریزAبی کبر ولیک کبریایی