دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2761 در خون دلم رسید فتوی Aاز جمله مفتیان معنی

با خلق بگو که دور باشیدAاز زرق من و فسوس دعوی
با دل گفتم چنین خوش استت Aدل نعره زنان که آری آری
برداشت ربابکی دل من Aبنواخت که ما خوشیم یعنی
کان طعنه از این سوی وجود است Aآن جا که منم کجاست طعنی
آن جا که منم چو من نگنجم Aگنجد دگری بگو که نی نی
تا من باشی تو او نبینی Aزیرا که شب است و چشم اعمی
تا چشم تو این بود چه بینی Aدر بتگه نفس نقش مانی
ای عاجز خویش رو به تبریزAدر شمس الدین گریز باری

2762 در عشق هر آنک شد فدایی Aنبود ز زمین بود سمایی

زیرا که بلای عاشقی راAجانی شرط است کبریایی
زخم آیت بندگان خاص است Aسردفتر عاشق خدایی
کاین عالم خاک خاک ارزدAآن جا که بلا کند بلایی
یک جو ز بلاش گنج زرهاست Aای بر سر گنج بین کجایی
از سوزش آفتاب محنت Aدر عشق چو سایه همایی
ای آنک تو بوی آن نداری Aتو لایق آن بلا نیایی
لایق نبود به زخم او راAالا که وجود مرتضایی

2763 عشق است دلاور و فدایی Aتنهارو و فرد و یک قبایی

ای از شش و پنج مهره برده Aآورده تو نرد دلربایی
یکتا شده خوش ز هر دو عالم Aبربوده ز یک دلان دوتایی
آخر تو چه جوهر و چه اصلی Aای پاک ز جای از کجایی
در عالم کم زنان چه بیشی Aدر خطه دل چه جان فزایی
نتوان ز تو عشق صبر کردن Aصبرا تو در این هوس نشایی
نادیده مکن چو دیده ای توAبیگانه مرو چو آشنایی
تا ما ماییم جمله ابریم Aبی ظلمت ما مها تو مایی
در پای غمش چه دیدی ای جان Aکاین دست گشاده در دعایی
ای دل ز قضا چه رو نمودت Aکز عشق تو طالب بلایی
رفتم بر عشق کاین به چند است Aگفتا که نباشد این بهایی
الا بر شاه شمس تبریزAسر پای کنی به سر بیایی