دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2760 با دل گفتم چرا چنینی Aتا چند به عشق همنشینی

دل گفت چرا تو هم نیایی Aتا لذت عشق را ببینی
گر آب حیات را بدانی Aجز آتش عشق کی گزینی
ای گشته چو باد از لطافت Aپرباد شده چو ساتگینی
چون آب تو جان نقش هایی Aچون آینه حسن را امینی
هر جان خسیس کان نداردAمی پندارد که تو همینی
ای آنک تو جان آسمانی Aهر چند به صورت از زمینی
ای خرد شکسته همچو سرمه Aتو سرمه دیده یقینی
ای لعل تو از کدام کانی Aدر حلقه درآ که خوش نگینی
ای از تو خجل هزار رحمت Aآن دم که چو تیغ پر ز کینی
شمس تبریز صورتت خوش Aو اندر معنی چه خوش معینی

2761 در خون دلم رسید فتوی Aاز جمله مفتیان معنی

با خلق بگو که دور باشیدAاز زرق من و فسوس دعوی
با دل گفتم چنین خوش استت Aدل نعره زنان که آری آری
برداشت ربابکی دل من Aبنواخت که ما خوشیم یعنی
کان طعنه از این سوی وجود است Aآن جا که منم کجاست طعنی
آن جا که منم چو من نگنجم Aگنجد دگری بگو که نی نی
تا من باشی تو او نبینی Aزیرا که شب است و چشم اعمی
تا چشم تو این بود چه بینی Aدر بتگه نفس نقش مانی
ای عاجز خویش رو به تبریزAدر شمس الدین گریز باری

2762 در عشق هر آنک شد فدایی Aنبود ز زمین بود سمایی

زیرا که بلای عاشقی راAجانی شرط است کبریایی
زخم آیت بندگان خاص است Aسردفتر عاشق خدایی
کاین عالم خاک خاک ارزدAآن جا که بلا کند بلایی
یک جو ز بلاش گنج زرهاست Aای بر سر گنج بین کجایی
از سوزش آفتاب محنت Aدر عشق چو سایه همایی
ای آنک تو بوی آن نداری Aتو لایق آن بلا نیایی
لایق نبود به زخم او راAالا که وجود مرتضایی