دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2754 روزی که مرا ز من ستانی Aضایع مکن از من آنچ دانی

تا با تو چو خاص نور گردم Aآن نور لطیف جاودانی
تا چند کنم ز مرگ فریادAبا همچو تو آب زندگانی
گر مرگم از او است مرگ من بادAآن مرگ به از دم جوانی
از خرمن خویش ده زکاتم Aزان خرمن گوهر نهانی
منویس بر این و آن براتم Aبگذار طریق امتحانی
خاموش ولی به دست تو چیست Aباران آمد تو ناودانی

2755 چون عشق کند شکرفشانی Aدر جلوه شود مه نهانی

بینی که شکر کران نداردAخوش می خوری و همی رسانی
می غلط به هر طرف که غلطی Aبر سبزه سبز بوستانی
گر ز آنک کله نهی وگر نی Aشاهنشه جمله خسروانی
آن را بینی که من نگویم Aزیرا که بگویمت بدانی
چون چشم تو وا کنند ناگه Aبر شهر عظیم آن جهانی
ماننده طفل نوبزاده Aخیره نگری و خیره مانی
تا چشم بر آن جهان نشیندAچاره نبود از این نشانی
بگریز به نور شمس تبریزAتا کشف شود همه معانی

2756 ای وصل تو اصل شادمانی Aکان صورت هاست وین معانی

یک لحظه مبر ز بنده که نیست Aبی آب سفینه را روانی
من مصحف باطلم ولیکن Aتصحیح شوم چو تو بخوانی
یک یوسف بی کس است و صد گرگ Aاما برهد چو تو شبانی
هر بار بپرسیم که چونی Aبا اشکم و روی زعفرانی
این هر دو نشان برای عام است Aپیشت چه نشان چه بی نشانی
ناگفته حدیث بشنوی توAننوشته قباله را بخوانی
بی خواب تو واقعه نمایی Aبی آب سفینه ها برانی
خاموش ثنا و لابه کم کن Aکز غیب رسید لن ترانی