دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2752 ای دلبر بی دلان صوفی Aحاشا که ز جان بی وقوفی

از هجر دوتا چو لام گشتیم Aدلتنگ ز غم چو کاف کوفی
آن دم که به طوف خود بطوفی Aوآنگه که به خانه هم به طوفی
ما را بنمای مهر و الفت Aچون معدن مهری و الوفی
مکشوف ز کشف توست اسرارAزیرا که کشوف هر کشوفی
آنی که بری خسوف از ماه Aآن ماه نه ای که در خسوفی
آنی که بری کسوف از شمس Aآن شمس نه ای که در کسوفی
در آحادیم ای مهندس Aتو ساکن خانه الوفی
ای آحادی الوف را باش Aکاین جا تو به منزل مخوفی

2753 ای آنک تو شاه مطربانی Aزان دلبرکش بگو که دانی

خواهم که دو عشر ای خوش آوازAاز مصحف حسن او بخوانی
در هر حرفیش مستمع راAبگشاید چشمه معانی
سینش گوید که فاستجیبواAنونش گوید که لن ترانی
ای طره او چه پای بندی Aوی غمزه او چه بی امانی
از نرگس او است ای گل سرخ Aکان اطلس سرخ می درانی
ماندم ز تمام کردن این Aباقیش تو بگو بر این نشانی

2754 روزی که مرا ز من ستانی Aضایع مکن از من آنچ دانی

تا با تو چو خاص نور گردم Aآن نور لطیف جاودانی
تا چند کنم ز مرگ فریادAبا همچو تو آب زندگانی
گر مرگم از او است مرگ من بادAآن مرگ به از دم جوانی
از خرمن خویش ده زکاتم Aزان خرمن گوهر نهانی
منویس بر این و آن براتم Aبگذار طریق امتحانی
خاموش ولی به دست تو چیست Aباران آمد تو ناودانی