دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2748 می آید سنجق بهاری Aلشکرکش شور و بی قراری

گلزار نقاب می گشایدAبلبل بگرفت باز زاری
بر کف بنهاده لاله جامی Aکای نرگس مست بر چه کاری
امروز بنفشه در رکوع است Aمی جوید از خدای یاری
سرها ز مغاره کرده بیرون Aآن لاله رخان کوهساری
یا رب که که را همی فریبندAخوش می نگرند در شکاری
منگر به سمن به چشم خردی Aمنگر به چمن به چشم خواری
زیرا به مسافران عزت Aگر خوار نظر کنی نیاری
بشنو ز زبان سبز هر برگ Aکز عیب بروید آنچ کاری
گشته ست زبان گاو ناطق Aدر حمد و ثنا و شکر آری
عذرت نبود ز یاس از آن کوAبخشد به کلوخ خوش عذاری
بابرگ شد آن کلوخ جان یافت Aدر شکر نمود جان سپاری
صد میوه چو شیشه های شربت Aهر یک مزه ای به خوشگواری
بعضی چو شکر اگر شکوری Aبعضی ترشند اگر خماری
خاموش نشین و مستمع باش Aنی واعظ خلق شو نه قاری

2749 ای چشم و چراغ شهریاری Aوالله به خدا که آن تو داری

شمعی که در آسمان نگنجدAاز گوشه سینه ای برآری
خورشید به پیش نور آن شمع Aیک ذره شود ز شرمساری
وقت است که در وجود خاکی Aآن تخم که گفته ای بکاری
آخر چه شود کز آب حیوان Aبر چهره زعفران بباری
تا لاله ستان عاشقان راAاز گلبن حق به خنده آری
بر پشت فلک نهند پا راAچون تو سرشان دمی بخاری
انگور وجود باده گرددAچون پای بر او نهی فشاری
مخدومی شمس حق تبریزAلطفی که هزار نوبهاری

2750 ای جان و جهان چه می گریزی Aوی فخر شهان چه می گریزی

ما را به چه کار می فرستی Aپنهان پنهان چه می گریزی
چون تیر روی و بازآیی Aاین دم ز کمان چه می گریزی
باری تو هزار گنج داری Aزین نیم زیان چه می گریزی
ای که شکرت کران نداردAبنشین به میان چه می گریزی
چون محرم هر شکر دهان است Aاز پیش دهان چه می گریزی
ایمن ز امان توست عالم Aای امن امان چه می گریزی
عالم همه گرگ مردخوار است Aای دل ز شبان چه می گریزی
خامش که زبان همه زیان است Aتو سوی زیان چه می گریزی