دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2747 خضری به میان سینه داری Aدر آب حیات و سبزه زاری

خضر آب حیات را نپایدAگر بوی برد که تو چه داری
در کشتی نوح همچو روحی Aدر گلشن روح نوبهاری
گر طبل وجودها بدردAاز کتم عدم علم برآری
این چار طبیعت ار بسوزدAغم نیست تو جان هر چهاری
صیاد بدایت وجودی Aاجزای جهان همه شکاری
گه بند کند گهی گشایدAای کارافزا تو بر چه کاری
او سرو بلند و تو چو سایه Aاو باد شمال و تو غباری
در چشم تو ریخت کحل پندارAمی پنداری به اختیاری
این چرخ به اختیار خود نیست Aآخر تو کیی بدین نزاری
از نیست تو خویش هست کردی Aوین گردن خود تو می فشاری
زین ترس تو حجت است بر توAکز غیر تو است ترسگاری
از خویش دل کسی نترسدAاز خویش کسی نجست یاری
پس خوف و رجای تو گواهندAبر ملکت شاه و کامکاری
وز خوف و رجا چو برتر آیی Aایمن چو صفات کردگاری
کشتی ترسد ز بحر نی بحرAتو کشتی بحر بی کناری
کشتی توی تو چو بشکست Aخاموش کن از سخن گزاری
کشتی شکسته را کی راندAجز آب به موج بی قراری
کشتیبان شکستگان است Aآن بحر کرم به بردباری
خامش که زبان عقل مهر است Aبنشین بر جا که گشت تاری

2748 می آید سنجق بهاری Aلشکرکش شور و بی قراری

گلزار نقاب می گشایدAبلبل بگرفت باز زاری
بر کف بنهاده لاله جامی Aکای نرگس مست بر چه کاری
امروز بنفشه در رکوع است Aمی جوید از خدای یاری
سرها ز مغاره کرده بیرون Aآن لاله رخان کوهساری
یا رب که که را همی فریبندAخوش می نگرند در شکاری
منگر به سمن به چشم خردی Aمنگر به چمن به چشم خواری
زیرا به مسافران عزت Aگر خوار نظر کنی نیاری
بشنو ز زبان سبز هر برگ Aکز عیب بروید آنچ کاری
گشته ست زبان گاو ناطق Aدر حمد و ثنا و شکر آری
عذرت نبود ز یاس از آن کوAبخشد به کلوخ خوش عذاری
بابرگ شد آن کلوخ جان یافت Aدر شکر نمود جان سپاری
صد میوه چو شیشه های شربت Aهر یک مزه ای به خوشگواری
بعضی چو شکر اگر شکوری Aبعضی ترشند اگر خماری
خاموش نشین و مستمع باش Aنی واعظ خلق شو نه قاری

2749 ای چشم و چراغ شهریاری Aوالله به خدا که آن تو داری

شمعی که در آسمان نگنجدAاز گوشه سینه ای برآری
خورشید به پیش نور آن شمع Aیک ذره شود ز شرمساری
وقت است که در وجود خاکی Aآن تخم که گفته ای بکاری
آخر چه شود کز آب حیوان Aبر چهره زعفران بباری
تا لاله ستان عاشقان راAاز گلبن حق به خنده آری
بر پشت فلک نهند پا راAچون تو سرشان دمی بخاری
انگور وجود باده گرددAچون پای بر او نهی فشاری
مخدومی شمس حق تبریزAلطفی که هزار نوبهاری