دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2746 آن را که به لطف سر بخاری Aاز عقل و معامله برآری

از یک نظرت قیامتی خاست Aیا رب تو در آن نظر چه داری
از لعل تو دل دری بدزدیدAدزد است از آنش می فشاری
بفشار به غم تو دزد خود راAغم نیست چو هم تو غمگساری
بفشار که رخت مومنان راAپنهان کرده است از عیاری
یا من نعش العبید فضلاAمن کل مواقع العثار
بالفضل اعاد ما فقدناAبعد الحولان و التواری
فجرت من الهوا عیوناAفی مرج قلوبنا جواری
تخضر بمائها غصون Aفی الروح لذیذه الثمار
یا من غصب القلوب جهراAثم اکرمهن فی السرار
دی رفت و پریر رفت و امروزAجان منتظر است تا چه آری
هر روز ز تو وظیفه داردAاین باز هزار گون شکاری
برگیر کلاه از سر بازAتا پر بزند در این صحاری
زان پیش که می دهد مرا دوست Aآن لطف نمود و بردباری
که مست شدم ز باده ماندم Aاندر بر لطف و حق گزاری
آید از باغ لطف و سبزی Aآید ز بهار هم بهاری
ای باد بهار عشق و سوداAبر خسته دلان چه سازگاری
اسکت و افتح جناح عشق Aحان الجولان فی المطار
خاموش که غیر حرف و آوازAبی صد لغت دگر سواری

2747 خضری به میان سینه داری Aدر آب حیات و سبزه زاری

خضر آب حیات را نپایدAگر بوی برد که تو چه داری
در کشتی نوح همچو روحی Aدر گلشن روح نوبهاری
گر طبل وجودها بدردAاز کتم عدم علم برآری
این چار طبیعت ار بسوزدAغم نیست تو جان هر چهاری
صیاد بدایت وجودی Aاجزای جهان همه شکاری
گه بند کند گهی گشایدAای کارافزا تو بر چه کاری
او سرو بلند و تو چو سایه Aاو باد شمال و تو غباری
در چشم تو ریخت کحل پندارAمی پنداری به اختیاری
این چرخ به اختیار خود نیست Aآخر تو کیی بدین نزاری
از نیست تو خویش هست کردی Aوین گردن خود تو می فشاری
زین ترس تو حجت است بر توAکز غیر تو است ترسگاری
از خویش دل کسی نترسدAاز خویش کسی نجست یاری
پس خوف و رجای تو گواهندAبر ملکت شاه و کامکاری
وز خوف و رجا چو برتر آیی Aایمن چو صفات کردگاری
کشتی ترسد ز بحر نی بحرAتو کشتی بحر بی کناری
کشتی توی تو چو بشکست Aخاموش کن از سخن گزاری
کشتی شکسته را کی راندAجز آب به موج بی قراری
کشتیبان شکستگان است Aآن بحر کرم به بردباری
خامش که زبان عقل مهر است Aبنشین بر جا که گشت تاری

2748 می آید سنجق بهاری Aلشکرکش شور و بی قراری

گلزار نقاب می گشایدAبلبل بگرفت باز زاری
بر کف بنهاده لاله جامی Aکای نرگس مست بر چه کاری
امروز بنفشه در رکوع است Aمی جوید از خدای یاری
سرها ز مغاره کرده بیرون Aآن لاله رخان کوهساری
یا رب که که را همی فریبندAخوش می نگرند در شکاری
منگر به سمن به چشم خردی Aمنگر به چمن به چشم خواری
زیرا به مسافران عزت Aگر خوار نظر کنی نیاری
بشنو ز زبان سبز هر برگ Aکز عیب بروید آنچ کاری
گشته ست زبان گاو ناطق Aدر حمد و ثنا و شکر آری
عذرت نبود ز یاس از آن کوAبخشد به کلوخ خوش عذاری
بابرگ شد آن کلوخ جان یافت Aدر شکر نمود جان سپاری
صد میوه چو شیشه های شربت Aهر یک مزه ای به خوشگواری
بعضی چو شکر اگر شکوری Aبعضی ترشند اگر خماری
خاموش نشین و مستمع باش Aنی واعظ خلق شو نه قاری