دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2742 ای آنک تو خواب ما ببستی Aرفتی و به گوشه ای نشستی

اندر دلم آمدی چو ماهی Aچون دل به تو بنگرید جستی
چون گلشن نیستی نمودی Aچون صبر کنیم ما به هستی
چون باشد در خمار هجران Aآن روح که یافت وصل و مستی
آن خانه چگونه خانه ماندAکز هجر ستون او شکستی
پنداشتی ای دماغ سرمست Aکز رنج خمار بازرستی
در عشق وصال هست و هجران Aدر راه بلندی است و پستی
از یک جهت ار چه حق شناسی Aاز ده جهت آب و گل پرستی
بسیار ره است تا به جایی Aکاندر سوداش طمع بستی

2743 رو رو که از این جهان گذشتی Aوز محنت و امتحان گذشتی

ای نقش شدی به سوی نقاش Aوی جان سوی جان جان گذشتی
بر خور هله از درخت ایمان Aکز منزل بی امان گذشتی
در آب حیات رو چو ماهی Aکز غربت خاکدان گذشتی
از برج به برج رو چو خورشیدAکز انجم آسمان گذشتی
زان کان که بیامدی شدی بازAزین خانه و زین دکان گذشتی
بنما ز کدام راه رفتی Aالحق ز ره نهان گذشتی
بر بام جهان طواف کردی Aچون آب ز ناودان گذشتی
خاموش کنون که در خموشی Aاز جمله خامشان گذشتی

2744 روز طرب است و سال شادی Aکامروز به کوی ما فتادی

تاریکی غم تمام برخاست Aچون شمع در این میان نهادی
اندیشه و غم چه پای داردAبا آن قدح وفا که دادی
ای باده تو از کدام مشکی Aوی مه به کدام ماه زادی
مستی و خوشی و شادکامی Aسلطان دلی و کیقبادی
و آن عقل که کدخدای غم بودAاز ما ستدی به اوستادی
شاباش که پای غم ببستی Aصد گونه در طرب گشادی