دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2740 بازم صنما چه می فریبی Aبازم به دغا چه می فریبی

هر لحظه بخوانیم که ای دوست Aای دوست مرا چه می فریبی
عمری تو و عمر را وفا نیست Aبازم به وفا چه می فریبی
دل سیر نمی شود به جیحون Aاو را به سقا چه می فریبی
تاریک شده ست چشم بی توAما را به عصا چه می فریبی
ای دوست دعا وظیفه ماست Aما را به دعا چه می فریبی
آن را که مثال امن دادی Aبا خوف و رجا چه می فریبی
گفتی به قضای حق رضا ده Aما را به قضا چه می فریبی
چون نیست دواپذیر این دردAما را به دوا چه می فریبی
تنها خوردن چو پیشه کردی Aما را به صلا چه می فریبی
چون چنگ نشاط ما شکستی Aما را به سه تا چه می فریبی
ما را بی ما چو می نوازی Aما را با ما چه می فریبی
ای بسته کمر به پیش تو جان Aما را به قبا چه می فریبی
خاموش که غیر تو نخواهیم Aما را به عطا چه می فریبی

2741 ای آنک تو خواب ما ببستی Aرفتی و به گوشه ای نشستی

ای زنده کننده هر دلی راAآخر به جفا دلم شکستی
ای دل چو به دام او فتادی Aاز بند هزار دام رستی
رستی ز خمار هر دو عالم Aتا حشر ز دام دوست مستی
با پر بلی بلند می پرAچون محرم گلشن الستی
رو بر سر خم آسمان صاف Aتا درد بدی بدی به پستی
دولت همه سوی نیستی بودAمی جوید ابلهش ز هستی
گیرم که جمال دوست دیدی Aاز چشم ویش ندیده استی
ای یوسف عشق رو نمودی Aدست دو هزار مست خستی
خامش که ز بحر بی نصیبی Aتا بسته نقش های شستی

2742 ای آنک تو خواب ما ببستی Aرفتی و به گوشه ای نشستی

اندر دلم آمدی چو ماهی Aچون دل به تو بنگرید جستی
چون گلشن نیستی نمودی Aچون صبر کنیم ما به هستی
چون باشد در خمار هجران Aآن روح که یافت وصل و مستی
آن خانه چگونه خانه ماندAکز هجر ستون او شکستی
پنداشتی ای دماغ سرمست Aکز رنج خمار بازرستی
در عشق وصال هست و هجران Aدر راه بلندی است و پستی
از یک جهت ار چه حق شناسی Aاز ده جهت آب و گل پرستی
بسیار ره است تا به جایی Aکاندر سوداش طمع بستی