دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2735 برجه که بهار زد صلایی Aدر باغ خرام چون صبایی

از شاخ درخت گیر رقصی Aوز لاله و که شنو صدایی
ریحان گوید به سبزه رازی Aبلبل طلبد ز گل نوایی
از باد زند گیاه موجی Aدر بحر هوای آشنایی
وز ابر که حامله ست از بحرAچون چشم عروس بین بکایی
وز گریه ابر و خنده برق Aدر سنبل و سرو ارتقایی
فخ شسته به پیش گوش قمری Aک آموزدش او بهانه هایی
نرگس گوید به سوسن آخرAبرگوی تو هجو یا ثنایی
ای سوسن صدزبان فروخوان Aبر مرغ حکایت همایی
سوسن گوید خمش که مستم Aاز جام میی گران بهایی
سرمستم و بیخودم مباداAبجهد ز دهان من خطایی
رو کن به شهی کز او بپوشیدAاشکوفه بریشمین قبایی
می گوید بید سرفشانان Aرستیم ز دست اژدهایی
ای سرو برای شکر این راAتو نیز چنین بکوب پایی
ای جان و جهان به تو رهیدیم Aز اشکنجه جان جان نمایی
از وسوسه چنین حریفی Aوز دغدغه چنین دغایی
زان دی که بسی قفا بخوردیم Aرفت و بنمودمان قفایی
ظاهر مشواد او که آمدAاز شوم ظهور او خفایی
خاموش کن و نظاره می کن Aبی زحمت خوف در رجایی

2736 چون سوی برادری بپویی Aباید که نخست رو بشویی

در سر ز خمارت ار صداعی است Aتصدیع برادران نجویی
یا بوی بغل ز خود برانی Aیا ترک کنار دوست گویی
در سور مهی بنفشه مویی Aکی شرط بود که تو بمویی
بی دام اگرت شکار بایدAمی دانک چو من محال جویی
ور گوش تو گرم شد ز مستی Aصوفی سماع و های و هویی
ور هوش تو بی خبر شد از گوش Aیک توی نه ای هزارتویی

2737 مجلس چو چراغ و تو چو آبی Aوز آب چراغ را خرابی

خورشید بتافته ست بر جمع Aرو تو ز میان که چون سحابی
بر خوان منشین که نیک خامی Aکو بوی کباب اگر کبابی
در پیش شدی که حاجبم من Aوالله که نه حاجبی حجابی
چون حاجب باب را نشان هاست Aدانند تو را که از چه بابی
گشتی تو سوار اسب چوبین Aاز جهل به حمله می شتابی
یا عشق گزین که هر سه نقد است Aیا زهد چو طالب ثوابی
با بیداران نشین و برخیزAکاین قافله رفت تو به خوابی
از شمس الدین رسی به منزل Aو اندر تبریز راه یابی