دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2734 ای بی تو حرام زندگانی Aخود بی تو کدام زندگانی

بی روی خوش تو زنده بودن Aمرگ است به نام زندگانی
پازهر تویی و زهر دنیاAدانه تو و دام زندگانی
گوهر تو و این جهان چو حقه Aباده تو و جام زندگانی
بی آب تو گلستان چو شوره Aبی جوش تو خام زندگانی
بی خوبی حسن باقوامت Aنگرفته قوام زندگانی
با جمله مراد و کام بی توAنایافته کام زندگانی
تا داد سلامتی ندادی Aکی کرد سلام زندگانی
خامش کردم بکن تو شاهی Aپیش تو غلام زندگانی

2735 برجه که بهار زد صلایی Aدر باغ خرام چون صبایی

از شاخ درخت گیر رقصی Aوز لاله و که شنو صدایی
ریحان گوید به سبزه رازی Aبلبل طلبد ز گل نوایی
از باد زند گیاه موجی Aدر بحر هوای آشنایی
وز ابر که حامله ست از بحرAچون چشم عروس بین بکایی
وز گریه ابر و خنده برق Aدر سنبل و سرو ارتقایی
فخ شسته به پیش گوش قمری Aک آموزدش او بهانه هایی
نرگس گوید به سوسن آخرAبرگوی تو هجو یا ثنایی
ای سوسن صدزبان فروخوان Aبر مرغ حکایت همایی
سوسن گوید خمش که مستم Aاز جام میی گران بهایی
سرمستم و بیخودم مباداAبجهد ز دهان من خطایی
رو کن به شهی کز او بپوشیدAاشکوفه بریشمین قبایی
می گوید بید سرفشانان Aرستیم ز دست اژدهایی
ای سرو برای شکر این راAتو نیز چنین بکوب پایی
ای جان و جهان به تو رهیدیم Aز اشکنجه جان جان نمایی
از وسوسه چنین حریفی Aوز دغدغه چنین دغایی
زان دی که بسی قفا بخوردیم Aرفت و بنمودمان قفایی
ظاهر مشواد او که آمدAاز شوم ظهور او خفایی
خاموش کن و نظاره می کن Aبی زحمت خوف در رجایی

2736 چون سوی برادری بپویی Aباید که نخست رو بشویی

در سر ز خمارت ار صداعی است Aتصدیع برادران نجویی
یا بوی بغل ز خود برانی Aیا ترک کنار دوست گویی
در سور مهی بنفشه مویی Aکی شرط بود که تو بمویی
بی دام اگرت شکار بایدAمی دانک چو من محال جویی
ور گوش تو گرم شد ز مستی Aصوفی سماع و های و هویی
ور هوش تو بی خبر شد از گوش Aیک توی نه ای هزارتویی