دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2733 ای وصل تو آب زندگانی Aتدبیر خلاص ما تو دانی

از دیده برون مشو که نوری Aوز سینه جدا مشو که جانی
آن دم که نهان شوی ز چشمم Aمی نالد جان من نهانی
من خود چه کسم که وصل جویم Aاز لطف توم همی کشانی
ای دل تو مرو سوی خرابات Aهر چند قلندر جهانی
کان جا همه پاکباز باشندAترسم که تو کم زنی بمانی
ور ز آنک روی مرو تو با خویش Aدرپوش نشان بی نشانی
مانند سپر مپوش سینه Aگر عاشق تیر آن کمانی
پرسید یکی که عاشقی چیست Aگفتم که مپرس از این معانی
آنگه که چو من شوی ببینی Aآنگه که بخواندت به خوانی
مردانه درآ چو شیرمردی Aدل را چو زنان چه می طپانی
ای از رخ گلرخان غیبت Aگشته رخ سرخ زعفرانی
ای از هوس بهار حسنت Aدر هر نفسم دم خزانی
ای آنک تو باغ و بوستان راAاز جور خزان همی رهانی
ای داده تو گوشت پاره ای راAدر گفت و شنود ترجمانی
ای داده زبان انبیا راAبا سر قدیم همزبانی
ای داده روان اولیا راAدر مرگ حیات جاودانی
ای داده تو عقل بدگمان راAبر بام دماغ پاسبانی
ای آنک تو هر شبی ز خلقان Aاین پنج چراغ می ستانی
ای داده تو چشم گلرخان راAمخموری و سحر و دلستانی
ای داده دو قطره خون دل راAاندیشه و فکر و خرده دانی
ای داده تو عشق را به قدرت Aمردی و نری و پهلوانی
این بود نصیحت سنایی Aجان باز چو طالب عیانی
شمس تبریز نور محضی Aزیرا که چراغ آسمانی

2734 ای بی تو حرام زندگانی Aخود بی تو کدام زندگانی

بی روی خوش تو زنده بودن Aمرگ است به نام زندگانی
پازهر تویی و زهر دنیاAدانه تو و دام زندگانی
گوهر تو و این جهان چو حقه Aباده تو و جام زندگانی
بی آب تو گلستان چو شوره Aبی جوش تو خام زندگانی
بی خوبی حسن باقوامت Aنگرفته قوام زندگانی
با جمله مراد و کام بی توAنایافته کام زندگانی
تا داد سلامتی ندادی Aکی کرد سلام زندگانی
خامش کردم بکن تو شاهی Aپیش تو غلام زندگانی

2735 برجه که بهار زد صلایی Aدر باغ خرام چون صبایی

از شاخ درخت گیر رقصی Aوز لاله و که شنو صدایی
ریحان گوید به سبزه رازی Aبلبل طلبد ز گل نوایی
از باد زند گیاه موجی Aدر بحر هوای آشنایی
وز ابر که حامله ست از بحرAچون چشم عروس بین بکایی
وز گریه ابر و خنده برق Aدر سنبل و سرو ارتقایی
فخ شسته به پیش گوش قمری Aک آموزدش او بهانه هایی
نرگس گوید به سوسن آخرAبرگوی تو هجو یا ثنایی
ای سوسن صدزبان فروخوان Aبر مرغ حکایت همایی
سوسن گوید خمش که مستم Aاز جام میی گران بهایی
سرمستم و بیخودم مباداAبجهد ز دهان من خطایی
رو کن به شهی کز او بپوشیدAاشکوفه بریشمین قبایی
می گوید بید سرفشانان Aرستیم ز دست اژدهایی
ای سرو برای شکر این راAتو نیز چنین بکوب پایی
ای جان و جهان به تو رهیدیم Aز اشکنجه جان جان نمایی
از وسوسه چنین حریفی Aوز دغدغه چنین دغایی
زان دی که بسی قفا بخوردیم Aرفت و بنمودمان قفایی
ظاهر مشواد او که آمدAاز شوم ظهور او خفایی
خاموش کن و نظاره می کن Aبی زحمت خوف در رجایی