دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2732 ای ساقی باده معانی Aدرده تو شراب ارغوانی

زان باده پیر تلخ پاسخ Aبفزای حلاوت جوانی
در بزم سرای شاه جانان Aنظاره شاهدان جانی
جان ها بینی چو روز روشن Aاز لذت عشرت شبانی
بینی که جهان به حیرت آیدAدر حلقه خلق آن جهانی
مه را ز فلک فروفرستدAدر مجلسشان به ارمغانی
و آن زهره نوای خوش برآوردAکو مطرب کیست آسمانی
این ها به همند و ما به خلوت Aبا دلبر خوب پرمعانی
رخ بر رخ ما نهاد آن شه Aو آن باقی را تو خود بدانی
آن شاه کیست شمس تبریزAآن خسرو ملک بی نشانی

2733 ای وصل تو آب زندگانی Aتدبیر خلاص ما تو دانی

از دیده برون مشو که نوری Aوز سینه جدا مشو که جانی
آن دم که نهان شوی ز چشمم Aمی نالد جان من نهانی
من خود چه کسم که وصل جویم Aاز لطف توم همی کشانی
ای دل تو مرو سوی خرابات Aهر چند قلندر جهانی
کان جا همه پاکباز باشندAترسم که تو کم زنی بمانی
ور ز آنک روی مرو تو با خویش Aدرپوش نشان بی نشانی
مانند سپر مپوش سینه Aگر عاشق تیر آن کمانی
پرسید یکی که عاشقی چیست Aگفتم که مپرس از این معانی
آنگه که چو من شوی ببینی Aآنگه که بخواندت به خوانی
مردانه درآ چو شیرمردی Aدل را چو زنان چه می طپانی
ای از رخ گلرخان غیبت Aگشته رخ سرخ زعفرانی
ای از هوس بهار حسنت Aدر هر نفسم دم خزانی
ای آنک تو باغ و بوستان راAاز جور خزان همی رهانی
ای داده تو گوشت پاره ای راAدر گفت و شنود ترجمانی
ای داده زبان انبیا راAبا سر قدیم همزبانی
ای داده روان اولیا راAدر مرگ حیات جاودانی
ای داده تو عقل بدگمان راAبر بام دماغ پاسبانی
ای آنک تو هر شبی ز خلقان Aاین پنج چراغ می ستانی
ای داده تو چشم گلرخان راAمخموری و سحر و دلستانی
ای داده دو قطره خون دل راAاندیشه و فکر و خرده دانی
ای داده تو عشق را به قدرت Aمردی و نری و پهلوانی
این بود نصیحت سنایی Aجان باز چو طالب عیانی
شمس تبریز نور محضی Aزیرا که چراغ آسمانی

2734 ای بی تو حرام زندگانی Aخود بی تو کدام زندگانی

بی روی خوش تو زنده بودن Aمرگ است به نام زندگانی
پازهر تویی و زهر دنیاAدانه تو و دام زندگانی
گوهر تو و این جهان چو حقه Aباده تو و جام زندگانی
بی آب تو گلستان چو شوره Aبی جوش تو خام زندگانی
بی خوبی حسن باقوامت Aنگرفته قوام زندگانی
با جمله مراد و کام بی توAنایافته کام زندگانی
تا داد سلامتی ندادی Aکی کرد سلام زندگانی
خامش کردم بکن تو شاهی Aپیش تو غلام زندگانی