دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2729 با این همه مهر و مهربانی Aدل می دهدت که خشم رانی

وین جمله شیشه خانه ها راAدرهم شکنی به لن ترانی
در زلزله است دار دنیاAکز خانه تو رخت می کشانی
نالان تو صد هزار رنجورAبی تو نزیند هین تو دانی
دنیا چو شب و تو آفتابی Aخلقان همه صورت و تو جانی
هر چند که غافلند از جان Aدر مکسبه و غم امانی
اما چون جان ز جا بجنبدAآغاز کنند نوحه خوانی
خورشید چو در کسوف آیدAنی عیش بود نه شادمانی
تا هست از او به یاد نارندAای وای چو او شود نهانی
ای رونق رزم و جان بازارAشیرینی خانه و دکانی
خاموش که گفت و گو حجابندAاز بحر معلق معانی

2730 آورد خبر شکرستایی Aکز مصر رسید کاروانی

صد اشتر جمله شکر و قندAیا رب چه لطیف ارمغانی
در نیم شبی رسید شمعی Aدر قالب مرده رفت جانی
گفتم که بگو سخن گشاده Aگفتا که رسید آن فلانی
دل از سبکی ز جای برجست Aبنهاد ز عقل نردبانی
بر بام دوید از سر عشق Aمی جست از این خبر نشانی
ناگاه بدید از سر بام Aبیرون ز جهان ما جهانی
دریای محیط در سبویی Aدر صورت خاک آسمانی
بر بام نشسته پادشاهی Aپوشیده لباس پاسبانی
باغی و بهشت بی نهایت Aدر سینه مرد باغبانی
می گشت به سینه ها خیالش Aمی کرد ز شاه دل بیانی
مگریز ز چشمم ای خیالش Aتا تازه شود دلم زمانی
شمس تبریز لامکان دیدAبرساخت ز لامکان مکانی

2731 بشنیده بدم که جان جانی Aآنی و هزار همچنانی

از خلق نشان تو شنیدم Aکفو تو نبود آن نشانی
الحمد شدم ز حمد گفتن Aتا بوک بدان لبم بخوانی
جان دید کسی بدین لطیفی Aکس دید روان بدین روانی
ای قوت قلوب همچو معنی Aوی صورت تو به از معانی
ای گشته ز لامکان حقایق Aاز لذت کان تو مکانی
ای شاه و وزیر را سعادت Aوی عالم پیر را جوانی
آن جان که از این جهان جهان بودAکردیش تو باز این جهانی
جانی چو تو باشد این جهان راAباقی بود این جهان فانی
جان چرب زبان توست اماAنبود به لسان تو لسانی