دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2728 باغ است و بهار و سرو عالی Aما می نرویم از این حوالی

بگشای نقاب و در فروبندAماییم و تویی و خانه خالی
امروز حریف خاص عشقیم Aبرداشته جام لاابالی
ای مطرب خوش نوای خوش نی Aباید که عظیم خوش بنالی
ای ساقی شادکام خوش حال Aپیش آر شراب را تو حالی
تا خوش بخوریم و خوش بخسبیم Aدر سایه لطف لایزالی
خوردی نه ز راه حلق و اشکم Aخوابی نه نتیجه لیالی
ای دل خواهم که آن قدح راAبر دیده و چشم خود بمالی
چون نیست شوی تمام در می Aآن ساعت هست بر کمالی
پاینده شوی از آن سقاهم Aبی مرگ و فنا و انتقالی
دزدی بگذار و خوش همی روAایمن ز شکنجه های والی
گویی بنما که ایمنی کوAرو رو که هنوز در سوالی
ای روز بدین خوشی چه روزی Aای روز به از هزار سالی
ای جمله روزها غلامت Aایشان هجرند و تو وصالی
ای روز جمال تو کی بیندAای روز عظیم باجمالی
هم خود بینی جمال خود راAو آن چشم که گوش او بمالی
ای روز نه روز آفتابی Aتو روز ز نور ذوالجلالی
خورشید کند سجود هر شام Aمی خواهد از مهت هلالی
ای روز میان روز پنهان Aای روز مقیم لایزالی
ای روزی روزها و شب هاAای لطف جنوبی و شمالی
خامش کنم از کمال گفتن Aزیرا تو ورای هر کمالی
پیدا نشوی به قال زیراAتو پیداتر ز قیل و قالی
از قال شود خیال پیداAتو فوق توهم و خیالی
و آن وهم و خیال تشنه توست Aای داده تو آب را زلالی
این هر دو در آب جان دهن خشک Aدر عالم پر ز خویش خالی
باقی غزل ورای پرده Aمحجوب ز تو که در ملالی

2729 با این همه مهر و مهربانی Aدل می دهدت که خشم رانی

وین جمله شیشه خانه ها راAدرهم شکنی به لن ترانی
در زلزله است دار دنیاAکز خانه تو رخت می کشانی
نالان تو صد هزار رنجورAبی تو نزیند هین تو دانی
دنیا چو شب و تو آفتابی Aخلقان همه صورت و تو جانی
هر چند که غافلند از جان Aدر مکسبه و غم امانی
اما چون جان ز جا بجنبدAآغاز کنند نوحه خوانی
خورشید چو در کسوف آیدAنی عیش بود نه شادمانی
تا هست از او به یاد نارندAای وای چو او شود نهانی
ای رونق رزم و جان بازارAشیرینی خانه و دکانی
خاموش که گفت و گو حجابندAاز بحر معلق معانی

2730 آورد خبر شکرستایی Aکز مصر رسید کاروانی

صد اشتر جمله شکر و قندAیا رب چه لطیف ارمغانی
در نیم شبی رسید شمعی Aدر قالب مرده رفت جانی
گفتم که بگو سخن گشاده Aگفتا که رسید آن فلانی
دل از سبکی ز جای برجست Aبنهاد ز عقل نردبانی
بر بام دوید از سر عشق Aمی جست از این خبر نشانی
ناگاه بدید از سر بام Aبیرون ز جهان ما جهانی
دریای محیط در سبویی Aدر صورت خاک آسمانی
بر بام نشسته پادشاهی Aپوشیده لباس پاسبانی
باغی و بهشت بی نهایت Aدر سینه مرد باغبانی
می گشت به سینه ها خیالش Aمی کرد ز شاه دل بیانی
مگریز ز چشمم ای خیالش Aتا تازه شود دلم زمانی
شمس تبریز لامکان دیدAبرساخت ز لامکان مکانی