دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2726 ای دیده ز نم زبون نگشتی Aوی دل ز فراق خون نگشتی

وی عقل مگر تو سنگ جانی Aچون مایه صد جنون نگشتی
این یک هنرت هزار ارزدAکز عشق به هر فسون نگشتی
لیک از تو شکایت است دل راAکز ناله چو ارغنون نگشتی
ز اندیشه دوست بو نبردی Aز اندیشه خود فزون نگشتی
زان گرم نگشته ای ز خورشیدAکز خانه تن برون نگشتی
چون گردش آفتاب دیدی Aماننده ذره چون نگشتی
چون آب حیات خضر دیدی Aچون صافی و آبگون نگشتی
مرغ زیرک به پای آویخت Aشکر است که ذوفنون نگشتی
زان درس جماد علم آموخت Aتو مردم یعلمون نگشتی
شمس تبریز جان جان هاAز اول بده ای کنون نگشتی

2727 گر وسوسه ره دهی به گوشی Aافسرده شوی بدان ز جوشی

آن گرمی چشم را که داری Aنیش زهر است و شکل نوشی
انبار نعیم را زیان چیست Aگر خشم گرفت کورموشی
آخر چه زیان اگر بیفتدAیک دو مگس از شکرفروشی
مر ناقه شیر را چه نقصان Aگر دیگ شکست شیردوشی
شب بود و زمانه خفته بودندAدر هیچ سری نبود هوشی
آن شاه ز روی لطف برداشت Aسرنای و در او بزد خروشی
در خون خودی اگر بمانی Aزین پس زان رو به روی پوشی
ماییم ز عشق شمس تبریزAهم ناطق عشق هم خموشی

2728 باغ است و بهار و سرو عالی Aما می نرویم از این حوالی

بگشای نقاب و در فروبندAماییم و تویی و خانه خالی
امروز حریف خاص عشقیم Aبرداشته جام لاابالی
ای مطرب خوش نوای خوش نی Aباید که عظیم خوش بنالی
ای ساقی شادکام خوش حال Aپیش آر شراب را تو حالی
تا خوش بخوریم و خوش بخسبیم Aدر سایه لطف لایزالی
خوردی نه ز راه حلق و اشکم Aخوابی نه نتیجه لیالی
ای دل خواهم که آن قدح راAبر دیده و چشم خود بمالی
چون نیست شوی تمام در می Aآن ساعت هست بر کمالی
پاینده شوی از آن سقاهم Aبی مرگ و فنا و انتقالی
دزدی بگذار و خوش همی روAایمن ز شکنجه های والی
گویی بنما که ایمنی کوAرو رو که هنوز در سوالی
ای روز بدین خوشی چه روزی Aای روز به از هزار سالی
ای جمله روزها غلامت Aایشان هجرند و تو وصالی
ای روز جمال تو کی بیندAای روز عظیم باجمالی
هم خود بینی جمال خود راAو آن چشم که گوش او بمالی
ای روز نه روز آفتابی Aتو روز ز نور ذوالجلالی
خورشید کند سجود هر شام Aمی خواهد از مهت هلالی
ای روز میان روز پنهان Aای روز مقیم لایزالی
ای روزی روزها و شب هاAای لطف جنوبی و شمالی
خامش کنم از کمال گفتن Aزیرا تو ورای هر کمالی
پیدا نشوی به قال زیراAتو پیداتر ز قیل و قالی
از قال شود خیال پیداAتو فوق توهم و خیالی
و آن وهم و خیال تشنه توست Aای داده تو آب را زلالی
این هر دو در آب جان دهن خشک Aدر عالم پر ز خویش خالی
باقی غزل ورای پرده Aمحجوب ز تو که در ملالی