دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2723 دیدی که چه کرد یار ما دیدی Aمنصوبه یار باوفا دیدی

زین نوع که مات کرد دل ها راAآن چشمه زندگی کجا دیدی
در صورت مات برد می بخشدAمقلوب گری چو او که را دیدی
ای بسته بند عشق حقستت Aکز عشق هزار دلگشا دیدی
بستان باغی اگر گلی دادی Aبرخور ز وفا اگر جفا دیدی
از بستانش سر خر است این تن Aزان بحر گهر تو کهربا دیدی
از فرعونی چو احولی دادت Aآن بود عصا و اژدها دیدی
امروز چو موسیت مداوا کردAصد برگ فشان از آن عصا دیدی
صیاد جهان فشاند شه دانه Aآن را تو ز سادگی عطا دیدی
چون مرغ سلیم سوی او رفتی Aدام و دغل و فن و دغا دیدی
بازت بخرید لطف نجیناAتا لطف و عنایت خدا دیدی
در طالع مه چو مشتری گشتی Aز الله عطای اشتری دیدی
چندان کرث که در عدد نایدAاین بستگی و گشاد را دیدی
تا آخر کار آن ولی نعمت Aچشمت بگشاد توتیا دیدی
از چشمه سلسبیل می خوردی Aعشرت گه خاص اولیا دیدی
چون دعوت اشربوا پری دادت Aجولانگه عرصه هوا دیدی
وآنگه ز هوا به سوی هو رفتی Aبر قاف پریدن هما دیدی
پرواز همای کبریایی راAاز کیف و چگونگی جدا دیدی
باقیش مجیب هر دعا گویدAکز وی تو اجابت دعا دیدی

2724 روز ار دو هزار بار می آیی Aهر بار چو جان به کار می آیی

از بهر حیات و زنده کردن توAدر عالم چون بهار می آیی
عشاق همه شدند حلوایی Aچون شکر قندوار می آیی
می درده و اختیار ما بستان Aکز مجلس اختیار می آیی
از خلق جهان کناره می گیردAآن را که تو در کنار می آیی
خاموش به حضرت تو اولیترAکز حضرت کردگار می آیی
دیدیم تو را ز دست ما رفتیم Aکز عالم پایدار می آیی
ای مرغ ز طاق عرش می پری Aوی شیر ز مرغزار می آیی
ای بحر محیط سخت می جوشی Aوی موج چه بی قرار می آیی

2725 مندیش از آن بت مسیحایی Aتا دل نشود سقیم و سودایی

لاحول کن و ره سلامت گیرAمندیش از آن جمال و زیبایی
فرصت ز کجا که تا کنی لاحول Aچون نیست از او دمی شکیبایی
ماهی ز کجا شکیبد از دریاAیا طوطی روح از شکرخایی
چون دین نشود مشوش و ایمان Aزان زلف مشوش چلیپایی
اخگر شده دل در آتش رویش Aبگرفته عقول بادپیمایی
دل با دو جهان چراست بیگانه Aکز جا برمد صفات بی جایی
ای تن تو و تره زار این عالم Aچون خو کردی که ژاژ می خایی
ای عقل برو مشاطگی می کن Aمی ناز بدین که عالم آرایی
بگرفته معلمی در این مکتب Aبا حفصی اگر چه کارافزایی
ای بر لب بحر همچو بوتیمارAدستور نه تا لبی بیالایی
این ها همه رفت ساقیا برخیزAبا تشنه دلان نمای سقایی
مشرق چه کند چراغ افروزی Aسلطان چه کند شهی و مولایی
مصقول شود چو چهره گردون Aچون دود سیاه را تو بزدایی
درده تو شراب جان فزایی راAکز وی آموخت باده صهبایی
یکتا عیشی است و عشرتی کز وی Aجان عارف گرفت یکتایی
از دست تو هر که را دهد این دست Aبی عقبه لا شده است الایی
ای شاد دمی که آن صراحی راAاز دور به مست خویش بنمایی
چون گوهر می بتافت بر خاکم Aخاک تن من نمود مینایی
دریای صفات عشق می جوشدAرمزی دو بگویم ار بفرمایی
ور نی بهلم ستیر و بربسته Aمن دانم و یار من به تنهایی
زین بگذشتم بیار حمرا راAصفراشکن هزار صفرایی
تا روز رهد ز غصه روزی Aوین هندوی شب رهد ز لالایی
در حال مگر درت فروبسته ست Aکاندر پیکار قال می آیی