دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2722 به کوی دل فرورفتم زمانی Aهمی جستم ز حال دل نشانی

که تا چون است احوال دل من Aکه از وی در فغان دیدم جهانی
ز گفتار حکیمان بازجستم Aبه هر وادی و شهری داستانی
همه از دست دل فریاد کردندAفتادم زین حدیث اندر گمانی
ز عقل خود سفر کردم سوی دل Aندیدم هیچ خالی زو مکانی
میان عارف و معروف این دل Aهمی گردد به سان ترجمانی
خداوندان دل دانند دل چیست Aچه داند قدر دل هر بی روانی
ز درگاه خدا یابی دل و بس Aنیابی از فلانی و فلانی
نیابی دل جز از جبار عالم Aشهید هر نشان و بی نشانی

2723 دیدی که چه کرد یار ما دیدی Aمنصوبه یار باوفا دیدی

زین نوع که مات کرد دل ها راAآن چشمه زندگی کجا دیدی
در صورت مات برد می بخشدAمقلوب گری چو او که را دیدی
ای بسته بند عشق حقستت Aکز عشق هزار دلگشا دیدی
بستان باغی اگر گلی دادی Aبرخور ز وفا اگر جفا دیدی
از بستانش سر خر است این تن Aزان بحر گهر تو کهربا دیدی
از فرعونی چو احولی دادت Aآن بود عصا و اژدها دیدی
امروز چو موسیت مداوا کردAصد برگ فشان از آن عصا دیدی
صیاد جهان فشاند شه دانه Aآن را تو ز سادگی عطا دیدی
چون مرغ سلیم سوی او رفتی Aدام و دغل و فن و دغا دیدی
بازت بخرید لطف نجیناAتا لطف و عنایت خدا دیدی
در طالع مه چو مشتری گشتی Aز الله عطای اشتری دیدی
چندان کرث که در عدد نایدAاین بستگی و گشاد را دیدی
تا آخر کار آن ولی نعمت Aچشمت بگشاد توتیا دیدی
از چشمه سلسبیل می خوردی Aعشرت گه خاص اولیا دیدی
چون دعوت اشربوا پری دادت Aجولانگه عرصه هوا دیدی
وآنگه ز هوا به سوی هو رفتی Aبر قاف پریدن هما دیدی
پرواز همای کبریایی راAاز کیف و چگونگی جدا دیدی
باقیش مجیب هر دعا گویدAکز وی تو اجابت دعا دیدی

2724 روز ار دو هزار بار می آیی Aهر بار چو جان به کار می آیی

از بهر حیات و زنده کردن توAدر عالم چون بهار می آیی
عشاق همه شدند حلوایی Aچون شکر قندوار می آیی
می درده و اختیار ما بستان Aکز مجلس اختیار می آیی
از خلق جهان کناره می گیردAآن را که تو در کنار می آیی
خاموش به حضرت تو اولیترAکز حضرت کردگار می آیی
دیدیم تو را ز دست ما رفتیم Aکز عالم پایدار می آیی
ای مرغ ز طاق عرش می پری Aوی شیر ز مرغزار می آیی
ای بحر محیط سخت می جوشی Aوی موج چه بی قرار می آیی