دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2720 تو تا بنشسته ای بر دار فانی Aنشسته می روی و می نبینی

نشسته می روی این نیز نیکو است Aاگر رویت در این گفتن سوی او است
بسی گشتی در این گرداب گردان Aبه سوی جوی رحمت رو بگردان
بزن پایی بر این پابند عالم Aکه تا دست از تبرک بر تو مالم
تو را زلفی است به از مشک و عنبرAتو ده کل را کلاهی ای برادر
کله کم جو چو داری جعد فاخرAکله بر آسمان انداز آخر
چرا دنیا به نکته مستحیله Aفریبد چون تو زیرک را به حیله
به سردی نکته گوید سرد سیلی Aنداری پای آن خر را شکالی
اگر دوران دلیل آرد در آن قال Aتخلف دیده ای در روی او مال
تو را عمری کشید این غول در تیه Aبکن با غول خود بحثی به توجیه
چرا الزام اویی چیست سکته Aجوابش گو که مقلوب است نکته

2721 نه آتش های ما را ترجمانی Aنه اسرار دل ما را زبانی

نه محرم درد ما را هیچ آهی Aنه همدم آه ما را هیچ جانی
نه آن گوهر که از دریا برآمدAنه آن دریا که آرامد زمانی
نه آن معنی که زاید هیچ حرفی Aنه آن حرفی که آید در بیانی
معانی را زبان چون ناودان است Aکجا دریا رود در ناودانی
جهان جان که هر جزوش جهان است Aنگنجد در دهان هرگز جهانی

2722 به کوی دل فرورفتم زمانی Aهمی جستم ز حال دل نشانی

که تا چون است احوال دل من Aکه از وی در فغان دیدم جهانی
ز گفتار حکیمان بازجستم Aبه هر وادی و شهری داستانی
همه از دست دل فریاد کردندAفتادم زین حدیث اندر گمانی
ز عقل خود سفر کردم سوی دل Aندیدم هیچ خالی زو مکانی
میان عارف و معروف این دل Aهمی گردد به سان ترجمانی
خداوندان دل دانند دل چیست Aچه داند قدر دل هر بی روانی
ز درگاه خدا یابی دل و بس Aنیابی از فلانی و فلانی
نیابی دل جز از جبار عالم Aشهید هر نشان و بی نشانی