دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2719 مگر تو یوسفان را دلستانی Aمگر تو رشک ماه آسمانی

مها از بس عزیزی و لطیفی Aغریب این جهان و آن جهانی
روان هایی که روز تو شنیدندAبه طمع تو گرفته شب گرانی
ز شب رفتن ز چالاکی چه آیدAچو ذوالعرشت کند می پاسبانی
منم آن کز دم عیسی بمردم Aمرا کشته ست آب زندگانی
چنین مرگی که مردم زنده گردم Aگرت بینم ایا فخر الزمانی
دلم از هجر تو خون گشت لیکن Aاز آن خون رست صورت های جانی
ز درد تو رواق صاف جوشیدAز درد خم های خسروانی
خداوندی است شمس الدین تبریزAکه او را نیست در آفاق ثانی
برید آفرینش در دو عالم Aنیاورده ست چون او ارمغانی
هزاران جان نثار جان او بادAکه تا گردند جان ها جاودانی
دریغا لفظ ها بودی نوآیین Aکز این الفاظ ناقص شد معانی

2720 تو تا بنشسته ای بر دار فانی Aنشسته می روی و می نبینی

نشسته می روی این نیز نیکو است Aاگر رویت در این گفتن سوی او است
بسی گشتی در این گرداب گردان Aبه سوی جوی رحمت رو بگردان
بزن پایی بر این پابند عالم Aکه تا دست از تبرک بر تو مالم
تو را زلفی است به از مشک و عنبرAتو ده کل را کلاهی ای برادر
کله کم جو چو داری جعد فاخرAکله بر آسمان انداز آخر
چرا دنیا به نکته مستحیله Aفریبد چون تو زیرک را به حیله
به سردی نکته گوید سرد سیلی Aنداری پای آن خر را شکالی
اگر دوران دلیل آرد در آن قال Aتخلف دیده ای در روی او مال
تو را عمری کشید این غول در تیه Aبکن با غول خود بحثی به توجیه
چرا الزام اویی چیست سکته Aجوابش گو که مقلوب است نکته

2721 نه آتش های ما را ترجمانی Aنه اسرار دل ما را زبانی

نه محرم درد ما را هیچ آهی Aنه همدم آه ما را هیچ جانی
نه آن گوهر که از دریا برآمدAنه آن دریا که آرامد زمانی
نه آن معنی که زاید هیچ حرفی Aنه آن حرفی که آید در بیانی
معانی را زبان چون ناودان است Aکجا دریا رود در ناودانی
جهان جان که هر جزوش جهان است Aنگنجد در دهان هرگز جهانی