دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2716 بگفتم با دلم آخر قراری Aز آتش های او آخر فراری

تو را می گویم و تو از سر طنزAاشارت می کنی خندان که آری
منم از دست تو بی دست و پایی Aتو در کوی مهی شکرعذاری
دلم گفتا ندیدی آنچ دیدم Aتو پنداری ز اکنون است کاری
منم جزوی و از خود کل کل است Aوی است دریای آتش من شراری
ورا دیدم چو بحری موج می زدAو جان من ز بحر او بخاری
ز تبریز آفتابی رو نمودم Aبشد رقاص جانم ذره واری
خداوند شمس دین چون یک نظر تافت Aبجوشید آب خوش از جان ناری
ز هر قطره یکی جانی همی رست Aهمی پرید اندر لاله زاری

2717 تو جانا بی وصالش در چه کاری Aبه دست خویش بی وصلش چه داری

همه لافت که زاری ها کنم من Aبه نزد او نیرزد خاک زاری
اگر سنگت ببیند بر تو گریدAکه از وصل چه کس گشتی تو عاری
به وصلش مر سما را فخر بودی Aبه هجرش خاک را اکنون تو عاری
چنان مغرور و سرکش گشته بودی Aزمان وصل یعنی یار غاری
از آن می ها ز وصلش مست بودی Aنک آمد مر تو را دور خماری
ولیکن مرغ دولت مژده آوردAکز آن اقبال می آید بهاری
ز لطف و حلم او بوده ست آن وصل Aنبود از عقل و فرهنگ و عیاری
به پیر هندوی بگذشت لطفش Aچو ماهی گشت پیر از خوش عذاری
چنین ها دیده ای از لطف و حسنش Aتو جانا کز پی او بی قراری
چه سودم دارد ار صد ملک دارم Aکه تو که جان آنی در فراری
خداوندی ز تو دور است ای دل Aکه بی او یاوه گشته و بی مهاری
هزاران زخم دارد از تو ای هجرAکه این دم بر سر گنجش تو ماری
ایا روز فراقم همچو قیری Aایا روز وصالم همچو قاری
تو بودی در وصالش در قماری Aکنون تو با خیالش در قماری
به هجر فخر ما شمس الحق و دین Aایا صبرا نکردی هیچ یاری
مگر صبری که رست از خاک تبریزAخورم یابم دمی زو بردباری
ببینا این فراق من فراقی Aببینا بخت لنگم راهواری

2718 بیا ای آنک سلطان جمالی Aکمالات کمالان را کمالی

خیالی را امین خلق کردی Aچنانک وهمشان شد که خیالی
خیالت شحنه شهر فراق است Aتو زان پاکی تو سلطان وصالی
تو خورشیدی و جان ها سایه توAنه چون خورشید گردون در زوالی
بخندانی جهان را تو نخندی Aبنالانی روان را تو ننالی
تو دست و پای هر بی دست و پایی Aتو پر و بال هر بی پر و بالی
هزاران مشفق غمخوار سازی Aولیک از ناز گویی لاابالی