دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2713 چنان گشتم ز مستی و خرابی Aکه خاکی را نمی دانم ز آبی

در این خانه نمی یابم کسی راAتو هشیاری بیا باشد بیابی
همین دانم که مجلس از تو برپاست Aنمی دانم شرابی یا کبابی
به باطن جان جان جان جانی Aبه ظاهر آفتاب آفتابی
از آن رو خوش فسونی که مسیحی Aاز آن رو دیوسوزی که شهابی
مرا خوش خوی کن زیرا شرابی Aمرا خوش بوی کن زیرا گلابی
صبایی که بخندانی چمن راAاگر چه تشنگان را تو عذابی
بیا مستان بی حد بین به بازارAاگر تو محتسب در احتسابی
چو نان خواهان گهی اندر سوالی Aچو رنجوران گهی اندر جوابی
مثال برق کوته خنده توAاز آن محبوس ظلمات سحابی
درآ در مجلس سلطان باقی Aببین گردان جفان کالجوابی
تو خوش لعلی ولیکن زیر کانی Aتو بس خوبی ولیکن در نقابی
به سوی شه پری باز سپیدی Aوگر پری به گورستان غرابی
جوان بختا بزن دستی و می گوAشبابی یا شبابی یا شبابی
مگو با کس سخن ور سخت گیردAبگو والله اعلم بالصواب

2714 چو اسم شمس دین اسما تو دیدی Aخلاصه او است در اشیاء تو دیدی

چه دارد عقل ها پیشش ز دانش Aبرابر با سری کش پا تو دیدی
منورتر به هر دو کون ای دل Aز حلقه خاص او هیجا تو دیدی
به مانندش ز اول تا به آخرAبگو آخر کی دیده ست یا تو دیدی
در آن گوهر نبوده ست هیچ نقصان Aاگر هستت خیال آن ها تو دیدی
به پیش خدمتش اندر سجودندAاز آن سوی حجاب لا تو دیدی
خدیو سینه پهن و سروبالاAنه بالا است و نی پهنا تو دیدی
شهی کش جن و انس اندر سجودندAهمه رویش در آن رعنا تو دیدی
ورا حلمی که خاک آن برنتابدAچنان حلمی در استغنا تو دیدی
ز وصف تلخ خود زهرا یکی وصف Aبه لعل شکر و زهرا تو دیدی
ز فرمان کردنش سوی سماوات Aنهاده نردبان بالا تو دیدی
چنان لولو به تابانی و خوبی Aکه او را هست جان لالا تو دیدی
کسی خود این شبه فانی دون راAاز او خواهد چنین کالا تو دیدی
به نرمی در هوای هرزه آبی Aو یا آن عشق چون خارا تو دیدی
برونم جمله رنج و اندرون گنج Aبدین وصف عجب ما را تو دیدی
خداوند شمس دین را در دو عالم Aبه ملک و بخت او همتا تو دیدی
ز بهر آتش ای باد صبا تاAرسانی خدمتی از ما تو دیدی
چو خاک سنب اسب جبرئیل است Aهمه تبریزیان احیا تو دیدی

2715 مرا اندر جگر بنشست خاری Aبحمدالله ز باغ او است باری

یکی اقبال زفتی یافت جانم Aوگر چه شد تنم در عشق زاری
کناری نیست این اقبال ما راAچو بگرفتم چنین مه در کناری
بگیر این عقل را بر دار او کش Aتماشا کن از این پس گیر و داری
چو اندربافت این جانم به عشقش Aز هستم تا نماند پود و تاری
رخ گلنار گر در ره حجاب است Aچو گل در جان زنیمش زود ناری
مشو غره به گلزار فنا توAکه او گنده شود روزی سه چاری
جمالی بین که حضرت عاشقستش Aبشو بهر چنین جان جان سپاری
خداوندی شمس الدین تبریزAکز او دارد خداوند افتخاری