دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2710 بیا ای غم که تو بس باوفایی Aکه ابر قطره های اشک هایی

زنی درویش آمد سوی عباس Aکه تعلیمم بده نوعی گدایی
در حیلت خدا بر تو گشاده ست Aتو آموزی گدایان را دغایی
تو نعمانی در این مذهب بگو درس Aکه خوش تخریج و پاکیزه ادایی
من مسکین دمی دارم فسرده Aندارم روزیی از ژاژخایی
مرا یک کدیه گرمی بیاموزAکه تو بس نرگدا و اوستایی
بدانک انبیا عباس دینندAدر استرزاق آثار سمایی
ز انواع گدایی های طاعات Aکه برجوشد بدان بحر عطایی
ز صوم و از صلات و از مناسک Aز نهی منکر و شیر غزایی
که بی حد است انواع عبادات Aو انواع ثقات و ابتلایی
بدو گفتا برو کاین دم ملولم Aببر زحمت مکن طال بقایی
مکرر کرد آن زن لابه کردن Aکه نومیدم مکن ای لالکایی
مکرر کرد استا دفع راهم Aکه سودت نیست این زحمت فزایی
ملولم خاطرم کند است این دم Aندارد این نفس مکرم کیایی
سجود آورد و گریان گشت آن زن Aکه طفلانم مرند از بی نوایی
بسی بگریست پس عباس گفتش Aهمین را باش کاستاتر ز مایی
دو عباسند با تو این دو چشمت Aتلین القاسیین بالبکا
به آب دیده چون جنت توان یافت Aروان شو چیز دیگر را چه پایی
که آب چشم با خون شهیدان Aبرابر می روند اندر روایی
کسی را که خدا بخشید گریه Aبیاموزید راه دلگشایی
بجز این گریه را نفعی دگر هست Aولی سیرم ز شعر و خودنمایی
ولیکن خدمت دل به ز گریه ست Aکه اطلس می کند پنجه عبایی
که دل اصل است و اشک تو وسیلت Aکه خشک و تر نگنجد در خدایی
خمش با دل نشین و رو در او نه Aکه از سلطان دل صاحب لوایی

2711 بیا ای یار کامروز آن مایی Aچو گل باید که با ما خوش برآیی

خدایا چشم بد را دور گردان Aخداوندا نگه دار از جدایی
اگر چشم بد من راه من زدAبه یک جامی ز خویشم ده رهایی
نهادم دست بر دل تا نپردAتو دل از سنگ خارا درربایی
نه من مانم نه دل ماند نه عالم Aاگر فردا بدین صورت درآیی
بیا ای جان ما را زندگانی Aبیا ای چشم ما را روشنایی
به هر جایی ز سودای تو دودی است Aکجایی تو کجایی تو کجایی
یکی شاخی ز نور پاک یزدان Aکه جان جان جمله میوه هایی
به لطف از آب حیوان درگذشتی Aکند لطفش ز لطف تو گدایی
اگر کفر است اگر اسلام بشنوAتو یا نور خدایی یا خدایی
خمش کن چشم در خورشید درنه Aکه مستغنی است خورشید از گدایی

2712 بیا جانا که امروز آن مایی Aکجایی تو کجایی تو کجایی

به فر سایه ات چون آفتابیم Aهمایی تو همایی تو همایی
جهان فانی نماند ز آنک او راAبقایی تو بقایی تو بقایی
چه چنگ اندر تو زد عالم که او راAنوایی تو نوایی تو نوایی
چو عاشق بی کله گردد تو او راAقبایی تو قبایی تو قبایی
خمش کردم ولی بهر خدا راAخدایی کن خدایی کن خدایی