دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2708 تو هر روزی از آن پشته برآیی Aکنی مر تشنه جانان را سقایی

تو هر صبحی جهان را نور بخشی Aکه جان جان خورشید سمایی
مباد آن روز کز تو بازماندAدو دیده ای چراغ و روشنایی
تو دریایی و می گویی جهان راAدرآ در من بیاموز آشنایی
لب و لنج کفوری را دریدی Aبدان دریای امواج عطایی
گشادی چشم و گوش خاکیان راAهمه حیران که چون بر می گشایی
گلوی جان بسوزید از حلاوت Aچنین شیرین چنین حلوا چرایی
اگر چون آسیا گردم شب و روزAز تو باشد که آب آسیایی
وگر این آسیا جوید سکونت Aز چرخ تو نمی یابد رهایی
هر آن سنگی که در چرخش کشیدی Aبیابد کان بیابد کیمیایی
به تو جنبد جهان جان جهانی Aاگر چه او نداند که کجایی

2709 دلاراما چنین زیبا چرایی Aچنین چست و چنین رعنا چرایی

گرفتم من که جانی و جهانی Aچنین جان و جهان آرا چرایی
گرفتم من که الیاسی و خضری Aچو آب خضر عمرافزا چرایی
گرفتم من که دنیایی و دینی Aچو دنیا مایه سودا چرایی
گرفتم گنج قارونی به خوبی Aچو موسی با ید بیضا چرایی
ز رشکت دوست خون دوست ریزدAبدین حد شنگ و سرغوغا چرایی
چو نور تو گرفت از قاف تا قاف Aنهان از دیده چون عنقا چرایی
ندارد هیچ حلوا طبع صهباAتو هم حلوا و هم صهبا چرایی
ز عشق گفت تو با خود بجنگم Aکه پیش چون ویی گویا چرایی

2710 بیا ای غم که تو بس باوفایی Aکه ابر قطره های اشک هایی

زنی درویش آمد سوی عباس Aکه تعلیمم بده نوعی گدایی
در حیلت خدا بر تو گشاده ست Aتو آموزی گدایان را دغایی
تو نعمانی در این مذهب بگو درس Aکه خوش تخریج و پاکیزه ادایی
من مسکین دمی دارم فسرده Aندارم روزیی از ژاژخایی
مرا یک کدیه گرمی بیاموزAکه تو بس نرگدا و اوستایی
بدانک انبیا عباس دینندAدر استرزاق آثار سمایی
ز انواع گدایی های طاعات Aکه برجوشد بدان بحر عطایی
ز صوم و از صلات و از مناسک Aز نهی منکر و شیر غزایی
که بی حد است انواع عبادات Aو انواع ثقات و ابتلایی
بدو گفتا برو کاین دم ملولم Aببر زحمت مکن طال بقایی
مکرر کرد آن زن لابه کردن Aکه نومیدم مکن ای لالکایی
مکرر کرد استا دفع راهم Aکه سودت نیست این زحمت فزایی
ملولم خاطرم کند است این دم Aندارد این نفس مکرم کیایی
سجود آورد و گریان گشت آن زن Aکه طفلانم مرند از بی نوایی
بسی بگریست پس عباس گفتش Aهمین را باش کاستاتر ز مایی
دو عباسند با تو این دو چشمت Aتلین القاسیین بالبکا
به آب دیده چون جنت توان یافت Aروان شو چیز دیگر را چه پایی
که آب چشم با خون شهیدان Aبرابر می روند اندر روایی
کسی را که خدا بخشید گریه Aبیاموزید راه دلگشایی
بجز این گریه را نفعی دگر هست Aولی سیرم ز شعر و خودنمایی
ولیکن خدمت دل به ز گریه ست Aکه اطلس می کند پنجه عبایی
که دل اصل است و اشک تو وسیلت Aکه خشک و تر نگنجد در خدایی
خمش با دل نشین و رو در او نه Aکه از سلطان دل صاحب لوایی