دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2707 کجایید ای شهیدان خدایی Aبلاجویان دشت کربلایی

کجایید ای سبک روحان عاشق Aپرنده تر ز مرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانی Aبدانسته فلک را درگشایی
کجایید ای ز جان و جا رهیده Aکسی مر عقل را گوید کجایی
کجایید ای در زندان شکسته Aبداده وام داران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده Aکجایید ای نوای بی نوایی
در آن بحرید کاین عالم کف او است Aزمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورت های عالم Aز کف بگذر اگر اهل صفایی
دلم کف کرد کاین نقش سخن شدAبهل نقش و به دل رو گر ز مایی
برآ ای شمس تبریزی ز مشرق Aکه اصل اصل اصل هر ضیایی

2708 تو هر روزی از آن پشته برآیی Aکنی مر تشنه جانان را سقایی

تو هر صبحی جهان را نور بخشی Aکه جان جان خورشید سمایی
مباد آن روز کز تو بازماندAدو دیده ای چراغ و روشنایی
تو دریایی و می گویی جهان راAدرآ در من بیاموز آشنایی
لب و لنج کفوری را دریدی Aبدان دریای امواج عطایی
گشادی چشم و گوش خاکیان راAهمه حیران که چون بر می گشایی
گلوی جان بسوزید از حلاوت Aچنین شیرین چنین حلوا چرایی
اگر چون آسیا گردم شب و روزAز تو باشد که آب آسیایی
وگر این آسیا جوید سکونت Aز چرخ تو نمی یابد رهایی
هر آن سنگی که در چرخش کشیدی Aبیابد کان بیابد کیمیایی
به تو جنبد جهان جان جهانی Aاگر چه او نداند که کجایی

2709 دلاراما چنین زیبا چرایی Aچنین چست و چنین رعنا چرایی

گرفتم من که جانی و جهانی Aچنین جان و جهان آرا چرایی
گرفتم من که الیاسی و خضری Aچو آب خضر عمرافزا چرایی
گرفتم من که دنیایی و دینی Aچو دنیا مایه سودا چرایی
گرفتم گنج قارونی به خوبی Aچو موسی با ید بیضا چرایی
ز رشکت دوست خون دوست ریزدAبدین حد شنگ و سرغوغا چرایی
چو نور تو گرفت از قاف تا قاف Aنهان از دیده چون عنقا چرایی
ندارد هیچ حلوا طبع صهباAتو هم حلوا و هم صهبا چرایی
ز عشق گفت تو با خود بجنگم Aکه پیش چون ویی گویا چرایی