دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2706 چه دلشادم به دلدار خدایی Aخدایا تو نگهدار از جدایی

بیا ای خواجه بنگر یار ما راAچو از اصحاب و از یاران مایی
بدان شرطی که با ما کژ نبازی Aوگر بازی تو با ما برنیایی
دغایانی که با جسم چو پیلندAسوار اسب فرهنگ و کیانی
پیاده گشته و رخ زرد ماندندAز فرزین بند شاهان بقایی
چه بودی گر بدانستی مهی راAشکسته اختری در بی وفایی
وگر مه را نداند ماه ماه است Aچگونه مه نه ارضی نی سمایی
که ارضی و سمایی را غروب است Aفتد بی اختیارش اختفایی
ظهور و اختفای ماه جانی Aبه دست او است در قدرت نمایی
بسوز ای تن که جان را چون سپندی Aبه دفع چشم بد چون کیمیایی
که چشم بد بجز بر جسم نایدAبه معنی کی رسد چشم هوایی
کناری گیرمش در جامه تن Aکه جان را زو است هر دم جان فزایی
خیالت هر دمی این جاست با ماAالا ای شمس تبریزی کجایی

2707 کجایید ای شهیدان خدایی Aبلاجویان دشت کربلایی

کجایید ای سبک روحان عاشق Aپرنده تر ز مرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانی Aبدانسته فلک را درگشایی
کجایید ای ز جان و جا رهیده Aکسی مر عقل را گوید کجایی
کجایید ای در زندان شکسته Aبداده وام داران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده Aکجایید ای نوای بی نوایی
در آن بحرید کاین عالم کف او است Aزمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورت های عالم Aز کف بگذر اگر اهل صفایی
دلم کف کرد کاین نقش سخن شدAبهل نقش و به دل رو گر ز مایی
برآ ای شمس تبریزی ز مشرق Aکه اصل اصل اصل هر ضیایی

2708 تو هر روزی از آن پشته برآیی Aکنی مر تشنه جانان را سقایی

تو هر صبحی جهان را نور بخشی Aکه جان جان خورشید سمایی
مباد آن روز کز تو بازماندAدو دیده ای چراغ و روشنایی
تو دریایی و می گویی جهان راAدرآ در من بیاموز آشنایی
لب و لنج کفوری را دریدی Aبدان دریای امواج عطایی
گشادی چشم و گوش خاکیان راAهمه حیران که چون بر می گشایی
گلوی جان بسوزید از حلاوت Aچنین شیرین چنین حلوا چرایی
اگر چون آسیا گردم شب و روزAز تو باشد که آب آسیایی
وگر این آسیا جوید سکونت Aز چرخ تو نمی یابد رهایی
هر آن سنگی که در چرخش کشیدی Aبیابد کان بیابد کیمیایی
به تو جنبد جهان جان جهانی Aاگر چه او نداند که کجایی