دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2704 برون کن سر که جان سرخوشانی Aفروکن سر ز بام بی نشانی

به هر دم رخت مشتاقان خود راAبدان سو کش که بس خوش می کشانی
که عاشق همچو سیل و تو چو بحری Aکه عاشق چون قراضه ست و تو کانی
سقط های چو شکر باز می گوی Aکه تو از لعل ها در می فشانی
زهی آرامگاه جمله جان هاAعجب افتاد حسن و مهربانی
ز خوبی روی مه را خیره کردی Aبه رحمت خود چنانتر از چنانی
به هر تیری هزار آهو بگیری Aزهی شیری که بس سخته کمانی
به هر بحری که تازی همچو موسی Aشکافد بحر تا در وی برانی
همه جان در شکر دارند از وصل Aکه هر یک گفت ما را نیست ثانی
به کوه طور تو بسیار موسی Aز غیرت گفته نی نی لن ترانی
ز شمس الدین بپرس اسرار لن راAکه تبریز است دریای معانی

2705 مرا هر لحظه منزل آسمانی Aتو را هر دم خیالی و گمانی

تو گویی کو طمع کرده ست در من Aجهانی زین خیال اندر زیانی
بر آن چشم دروغت طمع کردم Aکه چون دوزخ نمودستت جنانی
بر آن عقل خسیست طمع کردم Aکه جان دادی برای خاکدانی
چه نور افزاید از برق آفتابی Aچه بربندد ز ویرانی جهانی
ز یک قطره چه خواهد خورد بحری Aز یک حبه چه دزدد گنج و کانی
چه رونق یا چه آرایش فزایدAز پژمرده گیایی گلستانی
به حق نور چشم دلبر من Aکه روشنتر از این نبود نشانی
به حق آن دو لعل قندبارش Aکه شرح آن نگنجد در دهانی
که مقصودم گشاد سینه ای بودAنه طمع آنک بگشایم دکانی
غرض تا نانی آن جا پخته گرددAنه آنک درربایم از تو نانی
ز بهمان و فلان تو فارغ آیندAطمع آن نی که گویندم فلانی

2706 چه دلشادم به دلدار خدایی Aخدایا تو نگهدار از جدایی

بیا ای خواجه بنگر یار ما راAچو از اصحاب و از یاران مایی
بدان شرطی که با ما کژ نبازی Aوگر بازی تو با ما برنیایی
دغایانی که با جسم چو پیلندAسوار اسب فرهنگ و کیانی
پیاده گشته و رخ زرد ماندندAز فرزین بند شاهان بقایی
چه بودی گر بدانستی مهی راAشکسته اختری در بی وفایی
وگر مه را نداند ماه ماه است Aچگونه مه نه ارضی نی سمایی
که ارضی و سمایی را غروب است Aفتد بی اختیارش اختفایی
ظهور و اختفای ماه جانی Aبه دست او است در قدرت نمایی
بسوز ای تن که جان را چون سپندی Aبه دفع چشم بد چون کیمیایی
که چشم بد بجز بر جسم نایدAبه معنی کی رسد چشم هوایی
کناری گیرمش در جامه تن Aکه جان را زو است هر دم جان فزایی
خیالت هر دمی این جاست با ماAالا ای شمس تبریزی کجایی