دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2703 ز مهجوران نمی جویی نشانی Aکجا رفت آن وفا و مهربانی

در این خشکی هجران ماهیانندAبیا ای آب بحر زندگانی
برون آب ماهی چند ماندAچه گویم من نمی دانم تو دانی
کی باشم من که مانم یا نمانم Aتو را خواهم که در عالم بمانی
هزاران جان ما و بهتر از ماAفدای تو که جان جان جانی
مرا گویی خمش نی توبه کردی Aکه بگذاری طریق بی زبانی
به خاک پای تو باخود نبودم Aز مستی و شراب و سرگرانی
به خاموشی به از خنبی نباشم Aنمی ماند می اندر خم نهانی
شراب عشق جوشانتر شرابی است Aکه آن یک دم بود این جاودانی
رخ چون ارغوانش آن کند آن Aکه صد خم شراب ارغوانی
دگر وصف لبش دارم ولیکن Aدهان تو بسوزد گر بخوانی
عجب مرغابی آمد جان عاشق Aکه آرد آب ز آتش ارمغانی
ز آتش یافت تشنه ذوق آبش Aکند آتش به آبش نردبانی

2704 برون کن سر که جان سرخوشانی Aفروکن سر ز بام بی نشانی

به هر دم رخت مشتاقان خود راAبدان سو کش که بس خوش می کشانی
که عاشق همچو سیل و تو چو بحری Aکه عاشق چون قراضه ست و تو کانی
سقط های چو شکر باز می گوی Aکه تو از لعل ها در می فشانی
زهی آرامگاه جمله جان هاAعجب افتاد حسن و مهربانی
ز خوبی روی مه را خیره کردی Aبه رحمت خود چنانتر از چنانی
به هر تیری هزار آهو بگیری Aزهی شیری که بس سخته کمانی
به هر بحری که تازی همچو موسی Aشکافد بحر تا در وی برانی
همه جان در شکر دارند از وصل Aکه هر یک گفت ما را نیست ثانی
به کوه طور تو بسیار موسی Aز غیرت گفته نی نی لن ترانی
ز شمس الدین بپرس اسرار لن راAکه تبریز است دریای معانی

2705 مرا هر لحظه منزل آسمانی Aتو را هر دم خیالی و گمانی

تو گویی کو طمع کرده ست در من Aجهانی زین خیال اندر زیانی
بر آن چشم دروغت طمع کردم Aکه چون دوزخ نمودستت جنانی
بر آن عقل خسیست طمع کردم Aکه جان دادی برای خاکدانی
چه نور افزاید از برق آفتابی Aچه بربندد ز ویرانی جهانی
ز یک قطره چه خواهد خورد بحری Aز یک حبه چه دزدد گنج و کانی
چه رونق یا چه آرایش فزایدAز پژمرده گیایی گلستانی
به حق نور چشم دلبر من Aکه روشنتر از این نبود نشانی
به حق آن دو لعل قندبارش Aکه شرح آن نگنجد در دهانی
که مقصودم گشاد سینه ای بودAنه طمع آنک بگشایم دکانی
غرض تا نانی آن جا پخته گرددAنه آنک درربایم از تو نانی
ز بهمان و فلان تو فارغ آیندAطمع آن نی که گویندم فلانی