دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

2701 مرا هر لحظه قربان است جانی Aتو را هر لحظه در بنده گمانی

دو چشم تو بیان حال من بس Aکه روشنتر از این نبود بیانی
جهان چون نی هزاران ناله داردAکه یک نی دید از شکرستانی
از آن شکرستان دیدم نشان هاAندیدم از تو شیرینتر نشانی
مثال عشق پیدایی و پنهان Aندیدم همچو تو پیدا نهانی
جهان جویای توست و جای آن هست Aمثل بشنو که جان به از جهانی
نه ای بر آسمان ای ماه لیکن Aشود هر جا که تابی آسمانی

2702 مگیر ای ساقی از مستان کرانی Aکه کم یابی گرانی بی گرانی

بیا ای سرو گلرخ سوی گلشن Aکه به از سرو نبود سایه بانی
چو نور از ناودان چشم ریزدAیقین بی بام نبود ناودانی
عجب آن بام بالای چه خانه ست Aمبارک جا مبارک خاندانی
که را بود این گمان که بازیابیم Aنشانی زین چنین فتنه نشانی
دلی که چون شفق غرقاب خون بودAپر از خورشید شد چون آسمانی
ز حرص این شکم پهلو تهی کن Aکه تا پهلو زنی با پهلوانی
عجب ننگت نمی آید برادرAز جانی کو بود محتاج نانی
که آب زندگانی گفت ما راAکه جز دکان نان داری دکانی

2703 ز مهجوران نمی جویی نشانی Aکجا رفت آن وفا و مهربانی

در این خشکی هجران ماهیانندAبیا ای آب بحر زندگانی
برون آب ماهی چند ماندAچه گویم من نمی دانم تو دانی
کی باشم من که مانم یا نمانم Aتو را خواهم که در عالم بمانی
هزاران جان ما و بهتر از ماAفدای تو که جان جان جانی
مرا گویی خمش نی توبه کردی Aکه بگذاری طریق بی زبانی
به خاک پای تو باخود نبودم Aز مستی و شراب و سرگرانی
به خاموشی به از خنبی نباشم Aنمی ماند می اندر خم نهانی
شراب عشق جوشانتر شرابی است Aکه آن یک دم بود این جاودانی
رخ چون ارغوانش آن کند آن Aکه صد خم شراب ارغوانی
دگر وصف لبش دارم ولیکن Aدهان تو بسوزد گر بخوانی
عجب مرغابی آمد جان عاشق Aکه آرد آب ز آتش ارمغانی
ز آتش یافت تشنه ذوق آبش Aکند آتش به آبش نردبانی