دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

یا ولی نعمتی و سلطانی - سابق الحسن ما له ثانی

انت بحر تحیط بالدنیا - مدمن جوهر و مرجان
کان بنیان عبد کم خربا - رمنی هو و شید ارکانی
کیف هذاالجفا و انت وفا؟ - کیف اردیتنی بنسیان
حیة البین کلما هاجت - لسعت مثل لسع ثعبان
ظل خدی مزعفرا کدرا - سال دمعی کمایع آن
ارع قلبا هواک ساکنه - لیس لی غیر عطفکم بانی
شمتت فی الشجون اعدائی - کم تباکوا علی اخوانی
یا محیطا بروحه الدنیا - انت بالروح حاضر دانی

یا ملک المغرب والمشرق - مثلک فی االعالم یخلق

باده ده ای ساقی هر متقی - باده ی شاهنشهی راوقی
جان سخن بخش که از تف او - گردد هر گنگ خرف منطقی
بر در حیرت، بکش اندیشه را - حاکم ارواح و شه مطلقی
جنت حسنت جو تجلی کند - باغ شود دورخ بر هر شقی
چون بگریزی نرسد در تو کس - ور بگریزیم ز تو، سابقی
ظلمت و نور از تو تحیر درند - تا تو حقی یا که تو نور حقی
گشت شب و روز کنون غرق نور - نیست مهت مغربی و مشرقی
لابه کنی، باده دهی رایگان - ساقی دریا صفت مشفقی
مرده همی باید و قلب سلیم - زیرکی از خواجه بود احمقی
فکرت اگر راحت جانها بدی - باده نجستی خرد و موسقی
فرد چرایی تو ز من؟! اگر منی - از چه تو عذرایی اگر وامقی؟!
غنچه صفت چشم ببستی ز گل - رو، بهمان خار کشی لایقی
خار کشانند همه، گر شهند - جز که تو بر گلشن جان عاشقی
خامش باش و بنگر فتح باب - چند پی هر سخن مغلقی؟!

در غم یار یار بایستی - یا غمم را کنار بایستی

به یکی غم چو جان نخواهم داد - یک چه باشد هزار بایستی
دشمن شادکام بسیارند - دوستی غمگسار بایستی
در فراقند زین سفر یاران - این سفر را قرار بایستی
تا بدانستیی ز دشمن و دوست - زندگانی دوبار بایستی
شیر بیشه میان زنجیرست - شیر در مرغزار بایستی
ماهیان می طپند اندر ریگ - چشمه یا جویبار بایستی
بلبل مست سخت مخمورست - گلشن و سبزه زار بایستی
دیده را عبرت نیست زین پرده - دیده اعتبار بایستی
همه گل خواره اند این طفلان - مشفقی دایه وار بایستی
ره بر آب حیات می نبرند - خضری آبخوار بایستی
دل پشیمان شده ست - دل امسال پار بایستی
اندر این شهر قحط خورشیدست - سایه شهریار بایستی
شهر سرگین پرست پر گشته ست - مشک نافه تتار بایستی
مشک از پشک کس نمی داند - مشک را انتشار بایستی
دولت کودکانه می جویند - دولتی بی عثار بایستی
چون بمیری بمیرد این هنرت - زین هنرهات عار بایستی
طالب کار و بار بسیارند - طالب کردگار بایستی
مرگ تا در پی است روز شبست - شب ما را نهار بایستی
دم معدود اندکی ماندست - نفسی بی شمار بایستی
نفس ایزدی ز سوی یمن - بر خلایق نثار بایستی
ملک ها ماند و مالکان مردند - ملکت پایدار بایستی
عقل بسته شد و هوا مختار - عقل را اختیار بایستی
هوش ها چون مگس در آن دوغست - هوش ها هوشیار بایستی
زین چنین دوغ زشت گندیده - پوز دل را حذار بایستی
معده پردوغ و گوش پر ز دروغ - همت الفرار بایستی
گوش ها بسته است لب بربند - از خرد گوشوار بایستی