دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

روزن دل! آه چه خوش روزنی - یا تو مگر روزن یار منی

عمرک یا نخلة هل تاذنی - نحو جنی غصنک کی نجتنی
روزن آن خانه اگر نیستی - پس تو ز چه روی چنین روشنی
کل سراج حدث ینطفی - غیرک یا اصلی یا معدنی
هرچه کند چرخ مطوق بود - جز تو که بنیاد بقا می کنی
اتخذالحرص هنا مسکنا - دونک یا نفس فلا تسکنی
دانه ی دامست، چرا می خوری؟! - آهن سردست، چرا می زنی؟!
شربة اهوائک مسمومة - حیلة اعدائک فی المکمن
سخته کمانیست، پس این کمین - بر پر! چون تیر، چرا ایمنی؟!
قد نفد العمر وضاق المدی - خذ بیدالهالک یا محسنی
گر دو جهان ملک شود مرمرا - بی تو گدایم، نشوم من غنی
غیر سنا وجهک لا نشتهی - ای وسوی عشقک لا نقتنی

اضحکنی بنظرة، قلت له فهکذی - شرفنی بحضرة، قلت له فهکذی

جاء امیر عشقه ازعجنی جنوده - امددنی بنصرة، قلت له فهکذی
جملنی جماله، نورنی هلاله - اطربنی بسکرة، قلت له فهکذی
یسکن فی جوارنا، تسکن منه نارنا - یدهشنا بعشرة، قلت له فهکذی
نور وجهه الدجی، صدق لطفه الرجا - اکرمنی بزورة، قلت له فهکذی
نال فوادی کاسه عظمه و باسه - فاز به بخمرة، قلت له فهکذی
من تبریز شمس دین یسمع منی الانین - یکرمنی بسفرة، قلت له فهکذی

قد اسکرنی ربی من قهوة مد راری - واستغرقنی الساقی من نائله الجاری

یا قهوة اجلالی، یا دافع بلبالی - ما جات هنا الا کی تکشف اسراری
قد کلفنی عشقی، الصبوة لا تشفی - اصعدت به عمری، ادرکت به ثاری
سقیا لک یا ساقی، من نائلک الباقی - لا تسر الی صدری، انی لک یا ساری
فزنا بمطایاکم جدنا بعطایاکم - من اسعد یلقاکم لا یلدغه ضاری
ذاالحال حوالینا و انشق به عینا - لا زال لنا زینا من حلة انواری
یا سمعی و یا شمعی یا سکری و یا شکری - یا راحی و یا روحی من غیرک اغیاری